مطلبی ازدکترعلیرضاجعفردانشجوی مهربانم!!!

 سلام به همه ی دوستان عزیزترازجانم!!!

       این ترم به لطف خدادردانشگاه علوم پزشکی که کلا س گرفتم ،کلاسی پراز مهربانی وعشق نصیبم شده که واقعا اهل درک ودریافتند.مطلبی ازدکترعلیرضاجعفردانشجوی خوش رو ومهربانم رو برای لذت همه ی شمانقل می کنم!!!

زمین و درخت

       چشمانم را می بندم و به تو فکر می کنم. به روزی که پیرمرد آمد و تو را در من کاشت . به روزی که ساده و صادق عاشقت شدم.راز قد کشیدن تو را فقط من می دانستم.هر روز مرورش می کردم.می دیدم که از من دور می شوی ولی بی خبر از بی وفایی تو هرروز بستری تازه برای خواب امن ریشه هایت در وجود خود پهن می کردم.تو از جان من می کشیدی و فقط به او می اندیشیدی. هر از گاهی باد می آمد و به ما سر می زد. نوازش و بوسیدن برگهایت قسمت او می شد و نصیب من فقط سایش . برگ هایی که از آن من بودند. من برای دانه دانه آن ها که هر سال به زمین می ریختند بغض هایم را فرو می خوردم . من در سرمای زمستان از لرزیدنت می لرزیدم و افسوس می خوردم که نمی توانم تن پوشی را که از برگهای طلایی ات دوخته بودم به دوشت بیندازم.من با تک تک شکوفه هایت خندیده بودم.نوازش این برگ ها سهم من بود.اما تو هر صبح تنها به فکر عشق بازی با خورشید بودی.مرا می شکستی تا به او نزدیکتر باشی.مرا در خود فرو می بردی تا روی او را ببوسی.

       اما امروز دیگر همه چیز تمام شد.امروز باد ، باد همیشگی نبود.برای تحسین و نوازشت نیامده بود.جلوی راهش را گرفته بودی و شاخه هایت عبور را برایش مشکل می کرد.مست بود.آن چنان بر صورتت سیلی میزد و تکانت می دادگویی می خواست هر دویمان را باهم ببرد. تو باز هم به آسمان نگاه کردی و کمک خواستی. ولی خورشیدت در میان ابرها پنهان شده بود.به یاد تمام بی وفایی هایت بغضم را شکستم و رهایت کردم. صدای شکست بغضم در ساقه ات پیچید. شاخه هایت بعد از سالها دوباره دست به دامن من شده بودند تا نگاهت دارم. اما من می دانستم که تو از جاودانی من دل بریده ای و به خورشیدی دل بسته ای که هر شب تنهایت می گذاشت. برگ هایت که می ریخت در میان ابرها پنهان می شد و تو را نمی دید. تو سرنوشت خورشید را بیشتر دوست داشتی. غروب را بیشتر دوست داشتی.

       اکنون آرام در کنارم خفته ای و می توانم خوب نگاهت کنم. چشمانم را می بندم و به روزی که پیرمرد تو را در من کاشت فکر می کنم.به این که با رها کردنت من هم غروب کردم.شاید پیرمرد تو را در قلب من کاشته بود...

/ 5 نظر / 22 بازدید
پويا

با سلام نیاز به نویسنده برای سایتهای مختلف داریم هر شخصی با هر تخصصی - هر سطح دانشی و از هر جای کشور می تواند با ما همکاری کند لطفا رزومه خود را به ایمیل زیر ارسال کنید: hirenevisande@gmail.com لطفا اگر رزومه ندارید حداقل در ایمیل خود موارد زیر را ذکر کنید: میزان ساعات قابل همکاری در هفته تحصیلات-رشته تحصیلی شماره تماس استان محل سکونت با تشکر

علیرضا گرزین

عارفان علـم عاشـق می شوند بهـترین مردم معلـم می شـوند عشق با دانش متمم می شود هر که عاشق شد معلم می شود به وبلاگ من هم سری بزنید alirezag1999.blogfa.com

علیرضا رنجبر

سلام به شما معلم عزیزم جناب آقای عربعامری من و همه ی بچه ها دلمان برای شما تنگ شده است الان باید قدر شما را بدانیم در ضمن آقای عربعامری عزیز من به عنوان تک خوان ( آواز) مدرسه انتخاب شده ام و این همه شور و شوق خوانندگی و این افتخارات را مدیون شما هستم دلم جز هوایت هوایی ندارد لبم غیر نامت نوایی ندارد یا حق اگر کاری داشتید ما در خدمتیم حتماً به وبلاگ ما هم سری بزنید و نظر خود را بدهید

امیرضاصادقی

سلام بر شما استاد عزیز لطفا درباره قالب شعری (قطعه) توضیحاتی بدهید باتشکر... امیررضاصادقی کلاس هفتم یک مدرسه نمونه علامه طباطبایی [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

امیررضا صادقی

سلام فرقی نمیکنه اگه اینجا بذارین بهتره بقیه هم استفاده کنن [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]