حتـي اگـر غـزل بشـوم كـم مـي‌آورم - ترنم مردی که عاشق است


ترنم مردی که عاشق است
www.hamidaa.persianblog.ir
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

سلام به همه‌ی شما دوستاي مهربان چند تا كار جديد دارم ولي فعلا حال و حوصله‌ی تايپ ندارم به خاطر همين كارهايي كه خدمتتون تقديم ميكنم از دوستان دير  و دور و مهربان و خوبيه كه شما اونها رو از من بهتر ميشناسين مطمئنم  كه خوشتون مياد مگه نه !

حتـي اگـر غـزل بشـوم كـم مـي‌آورم
دريـايـي و بـراي تـو شبنـم مـي‌آورم
پا پس كشيـد با تـو از اين شهـر آفتاب
ايمان بـه چشم‌هاي تـو دارم مـي‌آورم
خورشيدهست و پنجره هم باوجوداين
فـردا براي خود چه فـراهم مـي‌آورم
باران تـو به پنجــره‌ام تكيه مي‌دهـد ؟
يا سـر در از حضيـض جهنـم مـي‌آورم
اما نه ! تجـربه به من اين را نگفتـه است
من بر گواه حـرف خـود آدم مـي‌آورم
فـردا به شوق تـوست اگـر رو به آينـه
اين چشم‌هاي زل زده را هـم مي‌آورم
آمـد به من به چشم محبت نگاه كرد !
ايـن عشـق را بـه راه نگفتـم مـي‌ آورم

« گنبد - حسن احرامي »

خود را مـرور مـي‌كنم اينبار با درخـت
اين چيست پشت پنجـره ، ديوار يا درخت ؟
ما مثل يك‌كوير ، پريم ازسكوت و زخم
كي مي‌شود خداي من اين زخم‌ها درخت ؟
فـرياد بي‌قـراري اين خـاك تشنه است
نيلوفـري كـه قـد كشـد از سنگ تا درخـت
فـردا صـداش مي‌شكفـد از گلـوي باغ
امـروز اگـر چه مي‌شكنـد بي‌صـدا ، درخت
پيداست،دست‌ عاطفه‌ خيزي‌كه مي‌كشد
دور حـضـور بـاغـچــه ، ديـوار بـا درخـت

« ابوا لفضل حسني »

 ابتـداي كــربلا مـدينـه نيست ، ابتـداي كــربلا غـديـر بـود
ابـرهـاي خونفشان نينوا ، اشـك‌‌هاي حضرت امير بـود
نطفـة ولايت ارچــه بستـه شـد ، در ثقيفـه بيعتي شكستـه شــد
امت رسول دسته دسته شـد ، او سكوت كـرد ناگزير بود
بعـد از آن فتوّت هميشه سبـز ، بركت از حجاز و از عـراق رفت
هرچه دانه كاشتند سنگ شد ، پشت هركوير صدكويربود
مصلحت كــه نيـزة خلافت است ، از ابـوذر اعتـراض را گـرفت
مكروحيله حجررا شهيدكرد ، بعد ازآن بلال سربه زيربود
بعد مكـه و مدينه دام شد ، كـوفه صرف عيش و نوش شام شـد
آفتاب سـر بلند سايه سـوز ، در حصار نيـزه‌ ها اسير بود
الامـان زشـام الامـان زشـام ، الامـان زدرد و غـربت امـام
شام بي‌مـروّت غـريب كش ، كاش كـوفة بهانه گيـر بود
هان هبـا شديد ، هان هـدر شديد ، مـردم مدينه بي‌پدر شديد
اين صداي حسرت مدينه بود، اين صداي زخمي بشيربود
كربلا به اصل خودرسيدن است ، هرچه مي‌دوم به خودنمي‌رسم
چشم‌‌تا به هم زدم چه ديرشد ، تا به خويش‌آمدم چه ديربود

« علي رضا قزوه ـ گرمسار »

مـن آن ستـارة نامرئي ام كه ديده نشـد
صـداي گــرية تنهـايي‌ اش شنيـده نشـد
مـن آن شهاب شـرار آشناي شعلـه ورم
كـه جز براي زمين خوردن آفريده نشد
مــن آن فروغ فــريباي آسمان گــردم
كــه با تمام درخشنـدگـي سپيـده نشــد
مـن آن نجـابت درگيــر در شبستـانــم
كــه تا ر وسوسه بـرقا متش تنيـده نشـد
نجابتي كه درآن لحظه‌هاي دست وترنج
حـريـر عصمت پيــراهنش دريـده نشـد
من از تبار همان شاعـرم كه سرو قدش
بــه استجابت در يـوزگـي خميـده نشـد
همـان كبـوتــر بـي‌ اعتنـا بـه مصلحــتم
كــه با دسيسة صياد هـم خـريـده نشــد
رفيـق مـن ! همه تقــديم مهـرباني تـــو
اگـر چه حجم غـزلهاي من قصيده نشـد !

« محمد سلماني»

اين خواب

جاي سلاخي چشمان شماست

] بخواب ! [

اميرحسين فرجی شاعرجوان شاهرودی

اي شعــر اي ا لهــــة انـدوهگـين مــن
اي هــم صــداي طبع خيال آفــرين مــن
از اصفهـــان ، پــريچــة بـاغ خــدا بگـــو
از خاطــرات دردل شـب تـه نشـين مــن
ديشـب بـه كشتـزار شبش چنـگ بـرده‌ام
امشـب ستـاره مـي‌ چكـد از آستـين مــن
يــخ بسته نــوجـوانـي مـن پشت چـاربـاغ
خـورشيد ! يك سحر بنشين ترك زين من
خـواجـو ، تـــرانـه ساز نحيف هـــزار تـو
پاهـا در آب خـم شده در سـرزمين مـن
زاينــده رود ، خـاطـرة نــاب زردكــوه
ماري شده است سبز و رها در كمين من
اين دوزخ اين شلوغي ممتدچه‌كرده است
بــا آن دل بهشتـي ساحـل نشـيـن مــن
شب بافـه بافـه زلف رها كـرده در كويـر
اينجا چـه مي‌كند غــزل خوشه چين من ؟
در غـرفه‌هاي نقش جهان چـرخ مي‌خورد
آواز هــاي گمشــده ســـرزميـن مـــن

« سعيد بيابانكي - اصفهان »

 باران كــه رفت وسـوسه ی آسمان شـدم
در قاب خيس پنجره سرگرم آن شـدم
بارن كـه رفت با كلماتي كـه مه نداشت
روشن‌تـر از هميشه بـرايت بيـان شـدم
مثل هميشه خـواب كـه انگيـزه تـو شـد
در عـادت هميشگـي‌ات نـاگهـان شــدم
اي ديشب «براي توزود است حرف من»
امشب «پرنده باش وبرايم بخوان» شدم
…حالا تـو ، اي هـزار برابر فـريب عشـق
مـن صـاحب هـزار بـرابـر زيـان شــدم

عليرضا دهرويه - قائم شهر

خيـال خام پلنگ مـن ، به سـوي مـاه جهيـدن بـود
و مـاه را ز بلنـدايش ، به روي خاك كشيـدن بـود
پلنگ من دل مغرورم ، پريـد و پنجـه به خـالي زد
كـه عشق ماه بلنـد من ، وراي دست رسيـدن بود
اگـر چه هيـچ گل مـرده ، دوباره زنـده نشـد ام
بهـار در گل شيپـوري ، مـدام گـرم تپيـدن بــود
گل شكفتـه خـداحـافظ ، اگـر چـه لحظـة ديـدارت
شـروع وسوسه‌اي‌درمن ، به نام ديدن‌وچيدن بود
من و تـو آن دو خطيم آري ، مـوازيان به ناچاري
كه هر دو باورمان زآغاز ، به يكديگر نرسيدن بود
شراب خواستم وعمري ، شرنگ ريخت به كام من
فــريب كار دغـل پيشه ، بهـانه‌ اش نشنيـدن بـود
چـه سـرنوشت غم‌انگيزي ، كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس مي‌بافت ، ولي به فكر پريدن بـود


زنده يادحسين منزوي

غروب آمد و شب شدنماز هم داريم
خيـال رفتـن راهـي دراز هـم داريـم
گنـاه آه بلـه از گنـاه پــرسيــديــد !
كــه اتفاقـاَ بيش از نيـاز هــم داريــم
و جـالب است بـدانيـد اينكه پيش خد
هميشه بيشتـرين امتيـاز هــم داريـم
شكوفه خواسته بوديد ، خب مي‌گفتيد
از اين نمـونه بخواهيـد باز هم داريـم
بلـه شقـايق دلهـاي مـا طبيعـي نيست
دراين مغازه گل دست‌ساز هم داريـم


عليرضا سپاهي . مشهد

سـرودن ، هياهو ، صـدا ، بعـد از اين
كبـوتـر ، پـرستـو ، رهـا ، بعـد از اين
كمــي روي سـاحـل قـدم مـي‌زنــم
حــوالـي پــر از ردپـا ، بعــد از ايـن
غـــروبـي غـم‌ انگيــز راهـي شــدم
تو پرسيدي از من ، كجا ، بعد از اين ؟
نـگفتــم كجـا مــي‌ روم بــاز هــم
بـرايـم دعـا كـن - دعـا بعـد از ايـن

---

بهــاري تـو فصلـي پــر از روشنــي
زمستانـم ، از تــو جـدا ، بعـد از ايـن
زمستـان بـه آنسـوي درياچـه رفـت
تــو و جنـگلِ سبـزها ، بعــد از ايــن
كمي بين ما چون به هـم خورده‌است
« تو » هستي برايم « شما » بعد از اين


هادي خورشاهيان . نيشابور

[ ۱۳۸۳/٩/۱۳ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ حمید عرب عامری ]
.: Weblog Themes By bestmaker :.

درباره وبلاگ

مدرس دانشگاه
RSS Feed