نگفته است به من هيچكس بمان امشب ! - ترنم مردی که عاشق است


ترنم مردی که عاشق است
www.hamidaa.persianblog.ir
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

دوستان عزيزترازجانم سلام

غزل اول بااحترام به دوست نازنينم ناصرحامدي

تقديم حضورشماميشه.

« غزل »

زمانه خواست كه ويران و در به در باشم

هميشه مثل نسيمي كه در سفر باشم

زمانه خواست تو درآسمان برقصي و من

نگاه هاي غم انگيز شعله ور باشم

به هر مسير و به هر كوچه سنگ ها بخورم

زمانه خواست که در معرض خطر باشم

ولي چه مي شود اين عادت زمانه ماست

كه من كنار تو از تو غريب تر باشم

زمانه مي رود و مي رسي تو در من و بعد

نمي شود كه من آن عاشق آن پسر باشم

براي اين كه گذشته است سال ها از من

و بايد اين كه براي كسي پدر باشم

گذشته از دل من پيرم و نمي خواهم

گوزن عاشق اين كوه و اين كمر باشم

 

برو سراغ غزل هاي تازه تر بانو !

اگرچه آه اگرچه ... ولي اگر _ باشم

 

 اين هم چهارغزل ازکارهای قديمی ...

ببين شكـسته ترين شاعــرجهان امشب

نشسـته است كنارتـوبي دهان امشب

من ازدريچه ي اين خا نه مي روم بيرون

نگفته است به من هيچكس بمان امشب !

چـه مـي شود پس ازاين رفتني كه ـ من رفتم

جواب پرسـش وتـرديـداين وآن امشب

دوباره شب وهـزاران دوبـاره ي ديــگر

دوباره همسفرم باپرندگان امشب

درخــت مي شـوم وفـصل باد مي بينم

كه رقص مي كنم ومي خورم تكان امشب

چه د ل گرفتـه اي ازمرد مي كه... ميدانم

چه گفته اندبگوپشت هردومان امشــب

چقدرصبركنـم ؟ تا تو تا خودم ، تا تو …

چـقـدرگم شده ام درگل وگمان امشب

بگوفقـط كه مرا دوست داري و ـ يا نه

به هـرچه معتقدي جان عشق ونان امـشب

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زمين شكست و هوا ايستاد در باران

زني به شانه شب تكيه داد در باران

زني كه از تن تاريك كوچه ها رد شد

زني شكسته و رنجور و … شاد در باران

زني كه در تن شب در تن خودش گم شد

و اشك و صائقه را جا نهاد در باران

يكي دو ثانيه باران هزار ثانيه اشك

دلم گرفت از اين رويداد در باران

دوباره يك شب غمگين و برفي و متروك

كنار پنجره ها ايستاد در باران

گلايه كردن دل خالي ام پر از درد است

بد تو را كه نگفتم به باد در باران

بيار كاغذي و دستمالي و تا بعد

نوشته ام غزلي با مداد در باران

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 همواره هاي ميوه باغي سنگ

جاي پنير دست كلاغي سنگ

آن روزهاي گمشده قطبي

امروزهاي مردم ياغي سنگ

امشب شب مترسك تنهايي است

تاريك ناي نخمه زاغي سنگ

عاشق همه ترانه تاريك است

روئيده است جاي اقاقي سنگ

خوابيده است زير زمين عاشق

روي سرش خيالي و طاقي سنگ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 اي شاعر لجوج بخوان داركوب را

تشريح كن حكايت اين زخم خوب را

اسبت دوباره ياد وطن كرد بي وطن!

آتش بزن تمام شمال و جنوب را

ديريست مي خورند همه موريانه ها

اندامهاي زخمي اين چارچوب را

با رفتنت سياهي ممتد مرا گرفت

از هر طرف مشاهده كردم غروب را

بيرون نرفته اند كلاغان از اين بهار

بايد به دست كه بسپاريم چوب را

او رفت از اين قبيله غربت كش كثيف

اي شاعر لجوج بخوان داركوب را

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امشب دلم يه جوری شد وباخودم گفتم حيفه چندتاشعرازدوستای شاعرشاهرودی به شماتقديم نکنم البته به نمايندگی...

 

 تا سيب سرخ شدند

و تا زمين آن را سر كشانيدند

بيهوده غم را نگين گونه‌هايشان نكردند

آنها

يكي‌يكدانة خدا بودند

-

ولي حالا

قرن بعد از يكم

نه تو آدم ديروزي‌اي

نه من حواي قديمي

و سيبي كه تمام شد

دوزخ

آب ميوه ی ماست

راضيه اسماعيلی (هفده ساله عضوانجمن شعرجوان حوزه هنری شاهرود ـ بارانه )

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در وهم چشمهاي تو شهريست بي‌قـرار

با كـوچه‌هاي گم‌ شـده در عمق التهاب

با ابـر هاي گيـج مسافـر كه مي‌ بـرنـد

بـردوش خود نـگاه مـرا تا بلوغ خـواب

 

در چشم تو صداي كسي نيست ، رفته‌اند

آن ‌سايه‌هاي يخ‌زده در انرزواي خويش

من كوچ مي‌كنم تك و تنها در عمق آن

تـا مـي‌ رسم به قلب تـو تا انتهاي خـويش

 

آنجـا دريست بسته به اوهـام بي‌ فـروغ

يــك روزنـه بـه رويـش آرام آفتـاب

يــك جـاده تـا رهـايـي از افسون رنگها

يـك حيطه اميد كه دورست از سـراب

 

آن‌جـا در آستانة حيـرت كـه مـي‌تپيــد

بـا لحـن بـا صـراحـت آب آشنـا شـدم

با لطف چشمه‌اي كه روان بود تا طلـوع

از سايه‌ هاي مضطـرب شب رها شـدم

 

اين ماهي رهـا شـده در چشمه را نگيـر

تا بـا خـودش هميشه‌ تـرين آشنا شـود

او را كـه تازه گم‌شده در وهم چشمهات

بگـــذار از حمـاسه بــودن رهـا شــود

 

چشمـت بلنـد ! شعلة خورشيـد را بنوش

اين شعله چشمهـاي مــرا بـاز مـي‌كنـد

يك روز اين پــرنــده غمگين در قفس

تا اوج خـود به سمت تو پـرواز مي‌كنـد

سعيده رضاپور ـ دانشجوی کارشناسی ارشد ادبيات فارسی وعضو هيئت امناء ( انجمن شعرجوان حوزه هنری شاهرود ـ بارانه )

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و بـي ‌مقـدمـه گفتنـد : بچـه‌ ها بـزنيـد

به هـركسي كـه رسيـديـد ؛ بي‌صدا بزنيـد

تمـام دهكـده كــورنــد ، كــور مـادرزاد

به صف شـويـد و نقـاب مسيـح را بـزنيــد

بــراي اين كـه ســر سبــز را نگــه داريـم

در ايـن كشاكش شمشيـر دست و پا بـزنيد

از اين بـه بعـد بـدانيـد دينمـان زور اسـت

و هـركسي كـه نكـرده است اقتـدا بـزنيـد

مبـاد مـردم از اين طشت پـرده بـردارنـد

هنـوز ننـگ نگـرديـده بـرمـلا بـزنيـــد

شب است ومانده ازاين‌ حرف‌ها ومي‌ترسم

كــــه بي‌ دليل بگـوينـد : بچه‌ ها بـزنيـــد

مريم شادی ـ مدتی هست که حضورش درجلسات کمرنگه ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در روز هاي خــوب و اوج آشنايـي

دستي تـكان دادي به مفهوم جـدايي

دستي كـه عمري سرپناه شانه‌ام بود

حالا تـكان مي‌خورد با صـد بي‌وفـايي

هـر چنـد ديوار ظريفي بينمـان بـود

آن‌هـم به عشـق روزهـاي روشنايي

وقتي تكان مي‌خـورد دستانت بـرايم

پنـداشتـم ديـوار ها را مــي‌زدايــي

نيلـوفـر زيباي مـن ! هـرجا كـه باشي

از چشـم‌ هاي خسته‌ام دل مـي‌ربايي

پشت نگاهت آب پاشيدم شب و روز

تنهـا بـراي دلخـوشي دل مـي‌ربايـي

فرامرز عرب‌عامری ـ ازشاعران خوش ذوق شاهرودی که لیسانس ادبيات داره ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزي كــه چشمان مـرا تبعيد كـردند

بر در دو غم‌ها حكم برگرديد كردند

فــريـاد مـي‌كـرديـم از تقـديـر امـا

ما را به مرگ و نيستي تهديد كردنـد

تـا عشـق را با آينه همـگام ديــدنــد

آن گـاه زجر مرگ را تشديد كـردنـد

هـر چنـد مـا از نسل فـرهاديـم آنهـا

بـر كينـة دستـان ما تـرديـد كـردنـد

چنـد يست در اين قافيـه‌ هـاي پيـاپي

غــم رابـراي زنـدگي جاويـد كردنـد

در امتحـان عشق‌ هـاي بـي‌ سـر انجام

از روي دست من تـو را تقليد كردنـد

افسوس آن روزاز صداقت منع بوديم

روزي كه چشمان مـرا تبعيـد كـردنـد

نسرين قربانی ـ دانشجوی ادبيات - پرتلاش - خستگی ناپذير وعضو هيئت امناء ( انجمن شعرجوان حوزه هنری شاهرود ـ بارانه )

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گم شدي گم‌ات كردم

و از آن زمان چشم خاموشي دل روشنم

و دلم مي‌گويد :

خواهي آمد

همراه چشمانم

بگو بدانم !؟

تو عزيز مصري يا عزيز دلم ؟

مليحه يحيايی - شاعرجوانی که ميتونه آينده ی خوبی داشته باشه .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مــن بـودم و پــدر دم درگـاه رو بـه در

من سمت راست بودم و در سمت چپ پدر

تسبيـح دستش و كـت و شلـوار سـرمـه‌ اي

انـداختـه دو دست خـود از پشـت بـر كمـر

آن لنگـه در كـه سمـت پـدر بـود بـاز شــد

بسيــار نـاگهــانـي و بسيــار بـي‌ خبـــر

نــوري شـديـد سمت پــدر را فـرا گـرفت

مـــن ايستـاده بــودم و تنهـا نظاره‌ گـــر

مـي‌ خـواستم بگيـر مـش امـا نـديـدمـش

او محـو شـد خداي من اين مي‌شود مگـر ؟

آن نــور رفـت داخـل و در نيـز بسته شــد

تسبيـــح پـاره مـانـد و مـن و چشم‌ هاي تــر

چـل روز نـالـه كــردم و در هفت قفله بـود

بــرگــرد يا بيا و … مــرا بـا خـودت ببــر

تا اينكـه در دو مــرتبه واشـــد كسي نبــود

امــا صـدايي آمــد و مــي‌گفـت : اي پـسر !

بـرگــرد خـانه بـاغچـه را روبــراه كــن

گـــل‌ هـا نشسته‌ انــد به اميـــد يك نفــــر

ايـــن بـار مــن به عكـس هميشه مطيع او

بـرگشتـم و دو مـــرتبـه لبخنــد زد پـــدر

عليرضا دهقانيان شاعر توانمندومستعدشاهرودی که سال ۷۷ مجموعه ی (مرزهای ماسه ای) راروانه بازار کتاب کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برشانه ي بيـسـتون چوفرهادپلنگ

مــغرورونجيب رفت واستادپلنگ

بـرپيـكركـوه بيستون چنـگ انداخت

ازسيـنه كشيدسخت فريادپـلنـگ

آن روز غـروب بـوي شيرين مي داد

هفتادودو بارگشت فرهادپـلـنـگ

لب تشنه به آب خيره شدآب نخورد

تـاازنـفس وتشنگي افتادپـلنــگ

آن روز پلــنگ تل آتش شـده بود

فرهاداسيــرمانـدوآزادپلــنگ

فــرداهمه آب خورده بودنداما

لب تشــنه كنارآب جان داد پـلنـگ

جمال فؤاديان ۳۰ ساله عاشق ادبيات وتئاتر وگرفتار بی مهری های روزگار ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غزل مادر از دوست ونازنينی که هميشه به يادش هستم ...تقديم به همه ی مادران دنيا ...

ايـن همـه عمـر در آيينه نشستـي مـادر

سنـگ خوردي چه غريبانه شكستي مـادر

خــون دل بـود هميشه و هميشه جـاري

زنـدگـي بـا همـه بالايـي و پستـي مـادر

بـارها از خـود مـن لفظ درشتـي ديـدي

در عجب مانـده‌ام از مـن نگسستي مادر

مصلحت بود اگر در غم و شادي مانـدي

مـرحبا بـر تـو كـه پيمـان نشكستي مـادر

تــو سپيــدار بلنــدايِ بهــاران منــي

مـن كـه باشم كه بگيرم ز تو دستي مادر

وصد افسوس كه رفتي و دلم را اي خـوب

تــا هميشه به شـب و آيـنـه بستي مـادر

مختار رنجيده . صاحب مجموعه شعر ( شبانه های دلتنگ ) ومسئول انجمن شعر بيدل درمينودشت .

اميدوارم که ازکارهای بروبچه های اين محل لذت برده باشيد . فعلا يا حق ...

 

[ ۱۳۸۳/٧/۱ ] [ ٢:٥٥ ‎ق.ظ ] [ حمید عرب عامری ]
.: Weblog Themes By bestmaker :.

درباره وبلاگ

مدرس دانشگاه
RSS Feed