محمد ابراهيم لگزيان - ترنم مردی که عاشق است


ترنم مردی که عاشق است
www.hamidaa.persianblog.ir
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

     سلام به همه ی دوستان مهربان و نازنینی که تواین مدت کمتر حضورشون عرض ادب کردم .مخصوصا یار همیشگی وهمدلم منتقد صبور وبه تمام معنا شاعر ( دکتر حسن طبسی ) که بعداز یک تصادف وحشتناک دوباره به بهار لبخند زد همچنین آقا مختار گلم ( شیرین ترین اندوه جهان ) .

**********                           و اما این پست :

    لازمه قبل از هرچیز بگم که غزل هایی که تقدیم می کنم از دوست شاعر وعزیزدلم که افتخار غزل نیشابور محسوب میشه ومن هم به خودم میبالم که رفقای اهل دلی مثل ایشان دارم کسی نیست جزمرد ۳۸ ساله ی خراسانی محمد ابراهیم لگزیان . خواهشم اینه که حتما نظرتون رو بنویسید چون جناب لگزیان به نظر من یه شاعر ذاتیه یعنی ذرات وجودش باشعر عجین شده ویک ماهیت جدیدی از این دو وجود مهربان شکل گرفته که آدم رو جذب می کنه والبته گاهی هم متلاشی و ... لگزیان نه پا به کنگره است و نه اهل چاپیدن کتاب وهزار جور کلک دیگه که ماها بلدیم ... اون شاعره همین ... این دوغزل هم که غزل مردنوازنده هنوز کامل نیست رو به امید کارهای جدیدشون به نمایندگی حضور شما تقدیم می کنم .

   ضمن سپاس از همدلی های همه ی شاعران مهربان ودوست داشتنی نیشابور وسبزوار ابراهیم گلم - سعید قربانیان وبانو - مجتبی مظفری و امیر و سعید و مهدی نمازی و علیرضابدیع بزرگوار و حسن آقای موسوی که خیلی دوسشون دارم و بقیه ... 

 **********               

              مرد نوازنده

آن شب که گیسوان تو رنگ حنا گرفت

آیینه در مقابل آیینه جا گرفت

 

انداختم به گردن آتش سه تار را

انگشت های مرد نوازنده پاگرفت

 

بیهوده سرزنش مکنیدم که دست او

دست خودم نبود ! که دست مرا گرفت

 

تا مادران باکره در خود رها شدند

آفت تمام مزرعه ها را فرا گرفت ...

**********

 و غزل دوم :

وقتی خدا نمی گذرد از گناهمان

وقتی غروب می چکد از سقف آسمان

 

وقتی که گیسوان  تو در باد می وزد

یا گریه شانه های تو را می دهد تکان

 

باید قبول کرد که دنیا برای من

فنجان قهوه ای است که افتاده از دهان

 

دیگر پرنده ای که تو هستی نمی رسد

در این هوای غمزده دستش به آسمان

 

تصویر چشم های تو را می کند مرور

آیینه ای که می پرد از خواب ناگهان

 

شاید برای این که تو را رام خود کند

برگردد این کبوتر وحشی به آشیان

 

حالا که من به بودن خود پشت کرده ام

دیگر چگونه دل بسپارم به این و آن ؟

 

وقت نماز صبح تو از من رهاتری

دارد خدا بخاطر تو می دهد اذان !

 

آماده ام که با تو کمی درد دل کنم

این بغض نابکار مگر میدهد امان ؟!

 

با ذره ذره ذره ی این سنگ می شود

روزی هزار مرتبه آیینه امتحان

 

قرآن به نام نامی تو شعر تازه ای است

اقرا به اسم ربک  ... حالا غزل بخوان

 

دنیا پر از کمان و کمانگیر شد ولی

کوچک تر از همیشه ی خود شد جهانمان

 

این گربه ی سیاه مرا رنج می دهد

حالا کجاست نقشه ی ایران باستان

 

دیگر کسی صفای تورا حس نمی کند

یعنی رسیده ایم به پایان داستان .

----------------------------------

 از مجموعه های منتشر نشده محمد ابراهیم لگزیان

[ ۱۳۸٥/٩/٧ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ حمید عرب عامری ]
.: Weblog Themes By bestmaker :.

درباره وبلاگ

مدرس دانشگاه
RSS Feed