ترنم مردی که عاشق است


ترنم مردی که عاشق است
www.hamidaa.persianblog.ir
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

با سلام !

این هم یک غزل از سال 80 که یک سفر راهی کرمان بودم .

بلند شد به هوا از زمین هوا پيما

تو در زمينی و من هم در اين هواپيما

عبور کرد از اين شانه‌های خاک آلود

و رد شد از سر اين سرزمين هواپيما

به سرزمين خدايان مصر وارد شد

گذشت از سر هندوی چين هواپيما

چه خوب روسری آبی تو را بستم

به بال سوخته آخرين هواپيما

و گر نه ياد تو را باد با خودش می‌برد

در آن کشاکش من ، تو ، زمين  ، هواپيما

قبول کن که اگر حس بی تو بودن داشت

غريب می‌شد و تنهاترين هواپيما

همين که از تو جدا شد چه شد نفهميدم

دچار شد به غمی سهمگين هواپيما

ο

عزيز من نگران هر آن چه نيست نباش

جدا نکرده مرا از تو اين هواپيما

-------------------------------------------

اين هم يك شعرناب ازدوست عزيزم منصور عليمرادي

كه ازدوستان خيلي ناز ودوست داشتني من است .

 متولد جيرفت _ ساكن كرمان.

و گفتند ايلياتي بوده، با چشماني از دوزخ

لباني از غروب خشكسالي هم بيابانتر

پسينگاهي، خودش را كرده از پاييز حلق آويز

زني از خشم برق خنجر نامرد، عريانتر

دومرد از كوره راه داستان يك نويسنده

روايت مي‌كنند از اتفاقي كه نيفتاده

كه بعد از مرگ ايلش در تلاش شعر يك شاعر

ميان غربت اين واژه‌هاي تلخ، جان داده

رگانش را شبي زرتشت، رستاخيز كرد از نو

كه بر پهناي خاك اهريمني يزدان را مي‌كشت

و كرماني‌ترين چشمي كه وحشي بود و دوزخ بود

به تيغ عشوه‌اي آغا محمد خان را مي‌كشت

شبي شنزار سوزان بلوچستان دستانش

مرا از پرتگاه ابروانش پرت مي‌سازد

هزار آغا محمد خان، سحر مي‌زايد از چشمش

بگيريدش كه تخم آدمي را بر مي‌اندازد

چه بعدازظهر تلخي خاك خاك سرزمينم را

كسي در گامهاي آخرش چون سايه مي‌لنگد

ميان گرد باد خون و خاكستر خبردارد

درنگ اين تفنگ از مرگ سرهنگي كه مي‌جنگد

سحر بر منتهاي خواب ياغي ترس مي‌بارد

حنا مي‌بندد اينجا تير چشمش سينه را مردم

سرابي، همچو شرم اين زن وحشي، فريبنده

مرا در تير ماه پيكرش كرده است سر در گم

زمين يخ بسته، شاعر كُش‌تر از چشمش شبي وحشي

مرا مصلوب خواهد كرد بربا روي بازويش

و بالا مي‌روم ياغي‌تر از ايمان ... سقوطي را

سراپا شعله در باد از طناب‌دار گيسويش

كجاي آسمانها خوابتان برده؟!شما خانم

كه در ما دوزخي دم مي‌كشد شام غريبان را

گناه گنگ مرگ كه، گريبان‌گيرتان گشته؟

كه مي‌ناليد زجر شاعري سر در گريبان را

و گاوي بر افق سر مي‌بريدند از سحر انگار

سرود كاهنان در شيهه نريانها مي‌ريخت

زني صحرا نشين دي‌ماه سرد شعر يك شاعر

خودش را با طناب گيسو از پاييز مي‌آويخت.

========================

 

 

 

[ ۱۳۸۳/٥/۸ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ حمید عرب عامری ]
.: Weblog Themes By bestmaker :.

درباره وبلاگ

مدرس دانشگاه
RSS Feed