ترنم مردی که عاشق است


ترنم مردی که عاشق است
www.hamidaa.persianblog.ir
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

سلام وبسیار سلام به همه ی دوستان دیده ونادیده ام...

                    دلم گرفته است

                                    به ایوان میروم و...

                                    فروغ ماه را تماشا می کنم.

                  شعر:

          «شعر در حقیقت پدیده ای است که می تواند به تعداد شعرهای خوب تعریف داشته باشد،همه ی ما می دانیم شعر پدیده ای نسبی وذوقی است وبواسطه ی همین است که تعاریف از شعر متنوع ومختلف است به همین خاطر نیاز است با برخی تعاریف ومفاهیم اصطلاحی پیرامون «شعر» آشنا شویم.

          شعر «ترتیبی است از واژه ها به صورت مصراع (invers) بویژه ترکیب آهنگین و گاهی قافیه دار ، بیانگر واقعیت ها ، ایده ها یا احساس ها به شیوه ای فشرده تر، خیال انگیزتر و نیرومند تر از گفتار عادی ، برخی شعر ها وزن دارند و برخی آزاد».[1]

          شعر« ترکیب بندییی (a composition) ست برای رساندن احساسی زنده وخیال انگیز از تجربه همراه با کاربرد زبانی فشرده و برگزیده به سبب توان آوایی و القایی و هم چنین معنایی آن ، همراه با به کار گرفتن تکنیک های ادبی ای چون وزن ساختاری ، آهنگ طبیعی ، قافیه ، کاربرد استعاره ».[2]

         « شعر(چیز ساخته شده ، آفریده شده) تصنیف و اثری است منظوم که ممکن است موزون و مقفی یا شعر سپید یا ترکیبی از این دو باشد . نیز ممکن است متکی بر شمار معینی هجا باشد مثل هایکو .

          در تحلیل نهایی آن چه شعر را از دیگر انواع مصنفات متفاوت و متمایز می سازد نوعی جادوست : راز نحوه ی پیش هم قرار گرفتن واژه ها و رابطه شان با همدیگر و پیوند در همبافتگی شان در معنا و آهنگ و بنابراین پدید آمدن نوعی لحن در هجاهای واژه ها در ضرب نواخت های گوناگون ، متمایز از لحن و آهنگ شعر».[3]

         « شعر حادثه ای است که در جهان روی می دهد و هم چون هر آن چه در جهان روی می دهد ، در زبان باز می تابد . زیرا زبان آیینه ی جهان است ، شاعر، شعر پراکنده در جهان را باز می گیرد و باز می گوید و اگر زبان او ساحت ویژه ای است از زبان ، از آن روست که زبان او بیانگر ساحت ویژه ای است از نمود هستی. اما مهم ترین مایه ی شعر ، نخست و پیش از هر چیز، پیش از آن که به زبان در آید تجربه ی شاعرانه از هستی است، چنین تجربه ای روی به آن رخساره ای از هستی دارد که در نمود خود شاعرانه است . چنین تجربه ای ویژه ی شاعران نیست ، بلکه تجربه ای است انسانی که هر انسانی می تواند تا حدی یا در حالت هایی داشته باشد . اما شاعران آن را تندتر از دیگران تجربه می کنند و حساسیت بیشتری برای دریافت این پیام ها دارند و نیز می توان گفت : بیان آن به ایشان ارزانی شده است» .[4]

 

شعر تعریف پذیر نیست !!!

          « تعریف شعر کاری دشوار است و شاید بدان سبب باشد که امری صرفاً عقلانی نیست تا تعریفی کامل از آن بتوان بدست داد ، بلکه چیزی است که با احساس و دل بیشتر سروکار دارد.

          سرموریس بورا در کتاب میراث سمبولیسم می گوید : «حتی ارسطو هم تعریف کافی و تامّی برای شعر نیافته است. ما همگی می دانیم که شعر چیست ولی زود پی می بریم که حتی معاصر ینمان با فکر ما موافق نیستند تا چه رسد به منتقدین بزرگ پیش ازما . هر تعریفی از شعر در یک زمان هم وسیع و شامل است و هم محدود و دشوار . واقع این است که موضوع شعر و کیفیت درگیری با آن در هر دوره ای با دوره ی قبل اختلاف داشته و این اختلاف و تغییر در آن همیشگی است.

          هربرت رید معتقد است که : امکان ندارد تعریفی منطقی از شعر بدست داد ولی آن را صنعتی متعالی می داند که نقلی است ناگهانی بوسیله ی الفاظ تحت تاثیری ویژه و این که درباره ی این کیفیت به همان اندازه که درباره ی زیبایی می توانیم بگوییم برایمان امکان گفتن وجود دارد.

          به نظر افلاطون و ارسطو شعر از محاکات نشأت می گیرد. ولی نظریه ی افلاطون درباره ی محاکات مبتنی بر نظریه ی کلی او در باب مُثُل است و چون جهان را تقلیدی ازمثل می داند برای شعرکه باز تقلیدنی ازجهان و اشیاءآن است ارجی قائل نیست و شعرا را مقلدمی داند. امّا ارسطو شعر را حاصل از دو سبب می داند که هر دو طبیعی است . یکی محاکات و تقلیدی که در آدمی غریزی است و سبب دیگر این است که تعلم و دانش آموزی نیز خود لذتی دارد و محاکات هم نوعی تعلم و یادگیری است. سولی برو دوم شاعر فرانسوی ، در تعریف شعر می گوید : «شعر تخیلی است که آرزوی زندگی عالی تری در آن جلوه می کند.»[5]

گاهی وقت ها فکر می کنم شعر چه جوهره ای است که هنوز هم که هنوز است شاعران و هنرمندان این عرصه نتوانسته اند به اجماع ، تعریف کاملی از آن داشته باشند.هر چند درشرح وتعریف هرچیزی هیچ تعریفی بهترازتعریف به مصداق نیست مثلاًدرتعریف دریا برای کسی، بهترین تعریف آن است که آن شخص دریارا ببیند.

          درخصوص شعر نیز می توان گفت بهترین شعر ها در شکل های مختلف خود بیانگر این نکته هستند که شعر چیست و چگونه باید باشد. یکی از محققین مطرح ادبیات معتقداست « شعرِ خوب از مدرن ترین انواعش تا کهن ترین اسلوب ها، شعری است که وقتی مدتی از انتشارش گذشت در حافظه خوانندگانِ جدّیِ شعر، تمام، یا بخش هایی از آن، رسوب کند»[6]

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید

          «همه ی ما می دانیم تعریف ، ویژگی های ذاتی یا نمودهای همگانی یک نوع از چیزها را در بر می گیرد آن چنان که آن را از چیزهای دیگر جدا کند و بشناساند . کار تعریف آن است که هر چیزی را به مایه های سازنده ی آن تجزیه می کند و آن چه را که در هر چیز همگانی و نوعی است باز می نمایاند که به فهم مشترک بشری از ترکیب آن ها چیزی جدا از چیزهای دیگر پدیدار می شود . این کار در مورد اشیاء مادّی و طبیعی در نوع های ساده ی پایه ای شدنی است برای مثال می توان گفت آهن خالص یا پتاس خالص چه است امّا هنگامی که به قلمرو پدیده های عالی تر و پیچیده تر در ساخت زندگی و از آن بالاتر در ساخت پدیده های فرهنگی و معنوی می رسیم آیا باز هم می توان هر چیزی را چنان از جزء آن جدا کرد که سرانجام به تعریفی از ذات آن بی هیچ ناخالصی رسید.درباره ی شعر که به راستی می توان آن را پدیده ای تاریخی فرهنگی قلمداد کرد دستیابی به یک تعریف کامل ناممکن است زیرا شعر بر خاسته از حس ، عاطفه و تخیّل بوده و این ها از مایه های ذاتی شعرند پس باید به یاد داشت که حس و عاطفه و خیال هر انسانی در شرایط تاریخی ، فرهنگی ویژه ی او شکل می گیرد و در نتیجه درونه ی حس و عاطفه و خیال از فرهنگی به فرهنگ دیگر و از زمانی به زمان دیگر می تواند به کل چیز دیگری باشد . به عبارت دیگر آن چه امروز و این جا احساس خوش بر می انگیزد چه بسا در جایی دیگر و زمانی دیگر عکسِ این بوده باشد . با توجه به این مطلب و نیز این که : تعریف در لغت به معنای شناساندن است و در منطق به معنای حد نهادن ، چنانچه برابر آن در زبان های فرانسه و انگلیسی ، یعنی difinition به همین معنای حد نهادن است . امّا حدّ شعر کجاست و ناشعر از کجا آغازمی شود ؟ می دانیم که: شعر یک باشندگی میان ذهنی (inter – subjective ) است . یعنی شعر تنها آن نیست که سراینده یا آفریننده اش شعر بداند؛ بلکه شنونده یا خواننده نیز می باید در این داوری با او شریک باشد تا شعر حضوری «ابژکتیو» یابد، هم چنان که در مورد زبان و واژه نیز می توان گفت که زبان و واژه هنگامی به راستی زبان و واژه است که در یک رابطه ی میان ذهنی دست کم میان دوتن موجودیتی عینی یابد ، یعنی چیزی در عین وابستگی به    آن ها جدا از آن ها باشد و شعر نیز که از دل زبان بر می آید ناگزیر چنین حکمی دارد. پس به این اعتبار شعری که از آن مردمانی از جهان رفته است ، شعری مرده می باشد که جسد آن را کالبد شکافی زبانی می توان کرد؛ اما نمی توان به آن زندگانی بخشید و آن را دوباره چنان زیست که آن مردمان می توانستند؛ پس شعر چیزی زنده است که با زبانی زنده سروده شود و در فضای حسّ و حال و خیال و عقل مردمانی زنده پا به عرصه ی هستی می گذارد و تا زمانی زنده می ماند که مردمان هم چنان آن فضا و عالم را بزیند و نقش حس و حال و خیال خود را در آن ببینند.[7]»

          «درست است که درباره ی شعر نمی توان به تعریفی ناب و همه جانبه دست یافت اما می توان میان شعر و شعرتر حدی قائل شد، از آن جا که شعر از حس و تخیل می جوشد هر چه عمق این موارد در شعر ژرف تر باشد؛ آن را به سوی برتر شدن و به عبارت بهتر،شعر ترین شعر رهنمون می شود؛ گرچه شعرترین هیچ گاه رخ نمی دهد امّا می توان ابزارهایی یافت و در شعر به کار برد که موجب باز شناختن شعر تر؛ از شعر در معنای عام آن بشود . از جمله ی این ابزارها آن است که شعر تا کجا هم چون ابزاری برای کاری و هدفی دیگر به کار می رود و کجا از ابزاریت دور می شود و خود غایت خویش می شود. شعری که بقال و حمامی «در محل کسب خود برای اغراض مشخص به در و دیوار می آویزند» در مرحله ی ابزاریت محض است و دور ترین فاصله را با شعر ناب دارد و در واقع نشانه های صوری زبانی آن را به کـار می برد؛ امّا با معنای آن فاصله ی بسیار دارد. شعرِ ناظمِ قصیده سرایِ مدیحه گو نیز هم چنین ابزاری است؛ اما از آن جهت که صناعات و بازی های زبانی درآن ماهرانه تر، استادانه تر و صنعتگرانه تر است؛ از نظرِ کاربرد هنرهای زبانی شعر تر از آن یک است . شعری که برای داستان سرایی و منظومه سرایی به کار می رود در میانه ی شعر ابزاری محض و شعر ناب قرار دارد و میان این دو نوسان می کند و گاهی به این و گاهی به آن نزدیک می شود و هنگامی که یک سرایش حماسی یا داستان عاشقانه از گزارش ساده ی داستانی به اوج شور حماسی و عاشقانه نزدیک می شود ، به شعر ناب بدل می شود و همین جاهاست که فردوسی و نظامی به شاعران بزرگ بدل می شوند.

          اما در غزل عاشقانه عارفانه و یا عاشقانه ی محض در ادبیات کلاسیک فارسی به شعر ناب از همه نزدیک تریم، زیرا؛ این جاست که شعر هم چون چیزی برای خود پدیدار می شود. و زبان در ناب ترین و ناابزاری ترین صورت خود نمایان می شود و هنر نمایی با زبان در هم تنیده؛ با ژرف ترین لایه های حس وعاطفه وهوش وآگاهی، اثری پدید می آورد که در ژرف ترین لایه های جان اثر می گذارد.

          در این مرحله شعر چیزی نمی گوید که ما از آن بی خبر باشیم یا داستانی نمی سراید که ما ندانیم، بلکه آن چیزی را در ما بیدار می کند که ما در ژرف ترین لایه های جان از آن با خبریم ، اما آن آگاهی ژرفنایی در زیر لایه های انبوهِ آگاهی هایِ رویی و سطحی و روزانه پوشیده و گم مانده و به مرزناهشیاری رانده شده است .»[8]



١ - Webster s New World Dictionary . 19601

٢ - The American   Heritage Dictionary . 19851

٣ - جی ای کادن J.A.Cuddon ، فرهنگ ادبیات و نقد،ترجمه کاظم فیروزمند ، نشر شادگان، تهران ،1380، ص 334

۴ - آشوری، داریوش:  شعر و اندیشه،  نشر مرکز،  ویرایش دوم،  1377،  صص 34 و 33

۵ - فاطمی، سید حسین: تصویر گری در غزلیات شمس ، انتشارات امیر کبیر ، تهران ، چاپ اول، 1364 ، صص 15و13

۶- شفیعی کدکنی، محمدرضا: موسیقی شعر، نشرآگاه، چاپ چهارم، تهران، 1373، ص23

٧-  شعر و اندیشه ، صص 80 تا 76

٨ - همان ، صص  83 و 82

[ ۱۳۸٧/۱٠/۸ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ حمید عرب عامری ]
.: Weblog Themes By bestmaker :.

درباره وبلاگ

مدرس دانشگاه
RSS Feed