ترنم مردي كه عاشق است

ترنم مردي كه عاشق است
www.hamidaa.persianblog.ir
نويسندگان
پيوندهای روزانه

مادرم آینه ی روشن من
نفس خسته ی جان وتن من


بی تو افسرده وسردم به خدا
داستان غم ودردم به خدا

آی خورشید جهان آرایم
مادرم ماه شب یلدایم

آیه ی روشن دلتنگی من
فصل آغاز خوش آهنگی من

ای تولبخند لبانی که شکست
شادی ناب زبانی که شکست

ای نگاهت نفس باران ها
مایه ی گل شدن گلدان ها

تو به قلبم ضربان بخشیدی
به دلم تاب وتوان بخشیدی

یاد دادی که بخوانم یا عشق!
طی کنم مرحله ها را باعشق

یاددادی که ب... بسم الله است
و خدا ازهمه چیزآگاه است

یاد دادی پ ... پریدن دارد
بار عشق است وکشیدن دارد

ریختی در دهنم آب حیات
با یکی آیه به ذکر صلوات

نروای شوردلارام نرو!
تکیه گاه دل تنهام نرو!

رفتی وخسته ورنجور شدم
باز هم از دل خود دور شدم

نیستی و دل من بارانی است
قصه ام بی سر و بی سامانی است

رفتی ومن پسر درد شدم
هر کجا دربدر درد شدم

بازهم مجمع بی حوصله ها
دل من هست وهوای گله ها

روز وشب ها به بَرَم بود وگذشت
سایه ی روی سرم بود وگذشت 

مادرم بود غم وشادی من
همه ی عزّت وآزادی من

رفت وآوار شد آیینه ی من
ریخت غم روی سر و سینه ی من...

 

این چند بیت ناقابل رو درسوگ مادری مهربان نوشتم که

تقدیم شده به جناب آقای شکوهی که مادربزرگوارشان رو ازدست دادن و همه ی مادران خوب دنیا!

بدرودیاران!

[ ۱۳٩٠/٩/٢۱ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ حمید عرب عامری ]

              سلام دوستان.

     یک: ازسجادایرانمنش که الان دیگه شاگردم نیست بلکه دوست وهمراه منه وباتمام دل دوستش دارم به خاطر طراحی بنروقالب جدید وبلاگ ازش تشکرمی کنم وممنونم.

     دوم هم اینکه یک رباعی که چندوقت پیش اومده بود رو میذارم اینجا که این پست لااقل یه شعرداشته باشه.

فدایتان وبدرود.

یک روز سرقرار خواهم آمد

بااین دل بیقرار خواهم آمد

حتی نرسد اگربه پایت دل من

دنبال تو با قطار خواهم آمد.

[ ۱۳٩٠/٥/٢٧ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ حمید عرب عامری ]

با سلام به همه بازدید کنندگان محترم

 

 اگر مایل به تبادل لینک هستید به بخش پیوند های وبلاگتان بروید و

 

این وبلاگ را با نام ◄+-+-♥ ترنم مردی که عاشق است ♥+-+-► لینک کنید

 

سپس در بخش نظرات عنوان لینک و آدرس وبلاگتان راوارد کنید تا در بخش پیوند ها قرار

گیرید . وهمچنین اگر مایل به تبادل بنر بودید

 

بنر ما را در  وبلاگ خود بگذارید و کد بنرتان را به ما بدهید تا در وبلاگ قرار گیرید .

بنرما: 

 

 

[ ۱۳٩٠/٥/۱۸ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ حمید عرب عامری ]

سلام

          امروز یک رباعی اومد که منم فوری نوشتمش تو وبلاگ تا دوستان ورفقا

نظرشونو بگن. تا بعد بای!

هر چند در این دایره سرگردانیم

                                  معنای بهار و برگ را می دانیم

خوب است به احترام بلبل گل را

                                   یک بار دگر به باغ برگردانیم

[ ۱۳٩٠/۳/٢٤ ] [ ۸:٥٠ ‎ق.ظ ] [ حمید عرب عامری ]

چند رباعی :

 

عشقش ، غزلش ، تمام کارش وطن است       

                               آرام  دل  امیدوارش  وطن است

در حال و هوای غربت و  دل  بستن       

                        ماییم و دلی که افتخارش وطن است

*****

آرام ،  آرام ،  زمهریر آمد  و  رفت    

                                چون  عابر خسته‌ی کویر آمد و رفت

او آینه‌ای شکسته و رؤیایی است          

                              یک روز صبور و سر به زیر آمد و رفت

*****

تا مژده‌ی نو بهارمان شد ایران            

                               حرف دل بی قرارمان شد ایران

در سایه‌ی همزبانی  و همراهی            

                                سرمایه‌ی  افتخارمان شد ایران

*****

در هر نفست کتاب ، خواهد رویید          

                       در مشرق گل شراب ، خواهد رویید

از  گوشه  کنار  خاک  ایران  ،  فردا            

                         هـر آینه  آفتاب  خواهـد   رویید  

*****  

باغی که هوای نوبهارش عشق است            

                   هر حرف که می‌زند انارش عشق است

هرچند مسیر عاشقی گم شده است          

                   ماییم و دلی که کار و بارش عشق است

 

دوستانم می دونن

من رباعی نمی گم ولی گاهی تفننی چیزایی می نویسم اگه نقد وحرفی بود

به دیده ی منت می شنوم ومی خونم.

فدای همه دوستان بهتر از گلم. 

[ ۱۳٩٠/٢/۳۱ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ حمید عرب عامری ]

سلام به همه دوستان دیر و دورم..........

خاصه دکتر،آقامختار،سیدمهدی،مسلم،احمدو...

بگذریم.

دلتنگی دوباره منو برگردوند اینجاپس دوباره سلام.

 

غزلی برای روزهای بی قراری

 

  • آن روز ها خیلی جوان بودی پدر می گفت                 
  • در آرزوی آسمان بودی پدر می گفت
  •  
  • در سینه ات حال هوای جبهه گل می کرد          
  • سرحال بودی شادمان بودی پدر می گفت
  •  
  • با بچه های جبهه و با ترکش و با سنگ               
  • حتی خود خون مهربان بودی پدر می گفت
  •  
  • از عطر و بوی نامه هایت می شود فهمید            
  • در جنگ حتی یادمان بودی پدر می گفت  
  •      
  • آواز هایت بود یاران ... چه ... غریبانه 
  • دلبسته ی این کاروان بودی پدر می گفت 
  •      
  • رفتی غریب و بی صدا برگشتی از جبهه                 
  • تنها ترین مرد جهان بودی پدر می گفت 
  •  
  • هرگز فراموشت نخواهم کرد آه ای عشق!             
  • چون تو به یاد عاشقان بودی پدر می گفت 

 

[ ۱۳۸٩/٩/٢٤ ] [ ۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ حمید عرب عامری ]

سلام وبسیار سلام به همه ی دوستان دیده ونادیده ام...

                    دلم گرفته است

                                    به ایوان میروم و...

                                    فروغ ماه را تماشا می کنم.

                  شعر:

          «شعر در حقیقت پدیده ای است که می تواند به تعداد شعرهای خوب تعریف داشته باشد،همه ی ما می دانیم شعر پدیده ای نسبی وذوقی است وبواسطه ی همین است که تعاریف از شعر متنوع ومختلف است به همین خاطر نیاز است با برخی تعاریف ومفاهیم اصطلاحی پیرامون «شعر» آشنا شویم.

          شعر «ترتیبی است از واژه ها به صورت مصراع (invers) بویژه ترکیب آهنگین و گاهی قافیه دار ، بیانگر واقعیت ها ، ایده ها یا احساس ها به شیوه ای فشرده تر، خیال انگیزتر و نیرومند تر از گفتار عادی ، برخی شعر ها وزن دارند و برخی آزاد».[1]

          شعر« ترکیب بندییی (a composition) ست برای رساندن احساسی زنده وخیال انگیز از تجربه همراه با کاربرد زبانی فشرده و برگزیده به سبب توان آوایی و القایی و هم چنین معنایی آن ، همراه با به کار گرفتن تکنیک های ادبی ای چون وزن ساختاری ، آهنگ طبیعی ، قافیه ، کاربرد استعاره ».[2]

         « شعر(چیز ساخته شده ، آفریده شده) تصنیف و اثری است منظوم که ممکن است موزون و مقفی یا شعر سپید یا ترکیبی از این دو باشد . نیز ممکن است متکی بر شمار معینی هجا باشد مثل هایکو .

          در تحلیل نهایی آن چه شعر را از دیگر انواع مصنفات متفاوت و متمایز می سازد نوعی جادوست : راز نحوه ی پیش هم قرار گرفتن واژه ها و رابطه شان با همدیگر و پیوند در همبافتگی شان در معنا و آهنگ و بنابراین پدید آمدن نوعی لحن در هجاهای واژه ها در ضرب نواخت های گوناگون ، متمایز از لحن و آهنگ شعر».[3]

         « شعر حادثه ای است که در جهان روی می دهد و هم چون هر آن چه در جهان روی می دهد ، در زبان باز می تابد . زیرا زبان آیینه ی جهان است ، شاعر، شعر پراکنده در جهان را باز می گیرد و باز می گوید و اگر زبان او ساحت ویژه ای است از زبان ، از آن روست که زبان او بیانگر ساحت ویژه ای است از نمود هستی. اما مهم ترین مایه ی شعر ، نخست و پیش از هر چیز، پیش از آن که به زبان در آید تجربه ی شاعرانه از هستی است، چنین تجربه ای روی به آن رخساره ای از هستی دارد که در نمود خود شاعرانه است . چنین تجربه ای ویژه ی شاعران نیست ، بلکه تجربه ای است انسانی که هر انسانی می تواند تا حدی یا در حالت هایی داشته باشد . اما شاعران آن را تندتر از دیگران تجربه می کنند و حساسیت بیشتری برای دریافت این پیام ها دارند و نیز می توان گفت : بیان آن به ایشان ارزانی شده است» .[4]

 

شعر تعریف پذیر نیست !!!

          « تعریف شعر کاری دشوار است و شاید بدان سبب باشد که امری صرفاً عقلانی نیست تا تعریفی کامل از آن بتوان بدست داد ، بلکه چیزی است که با احساس و دل بیشتر سروکار دارد.

          سرموریس بورا در کتاب میراث سمبولیسم می گوید : «حتی ارسطو هم تعریف کافی و تامّی برای شعر نیافته است. ما همگی می دانیم که شعر چیست ولی زود پی می بریم که حتی معاصر ینمان با فکر ما موافق نیستند تا چه رسد به منتقدین بزرگ پیش ازما . هر تعریفی از شعر در یک زمان هم وسیع و شامل است و هم محدود و دشوار . واقع این است که موضوع شعر و کیفیت درگیری با آن در هر دوره ای با دوره ی قبل اختلاف داشته و این اختلاف و تغییر در آن همیشگی است.

          هربرت رید معتقد است که : امکان ندارد تعریفی منطقی از شعر بدست داد ولی آن را صنعتی متعالی می داند که نقلی است ناگهانی بوسیله ی الفاظ تحت تاثیری ویژه و این که درباره ی این کیفیت به همان اندازه که درباره ی زیبایی می توانیم بگوییم برایمان امکان گفتن وجود دارد.

          به نظر افلاطون و ارسطو شعر از محاکات نشأت می گیرد. ولی نظریه ی افلاطون درباره ی محاکات مبتنی بر نظریه ی کلی او در باب مُثُل است و چون جهان را تقلیدی ازمثل می داند برای شعرکه باز تقلیدنی ازجهان و اشیاءآن است ارجی قائل نیست و شعرا را مقلدمی داند. امّا ارسطو شعر را حاصل از دو سبب می داند که هر دو طبیعی است . یکی محاکات و تقلیدی که در آدمی غریزی است و سبب دیگر این است که تعلم و دانش آموزی نیز خود لذتی دارد و محاکات هم نوعی تعلم و یادگیری است. سولی برو دوم شاعر فرانسوی ، در تعریف شعر می گوید : «شعر تخیلی است که آرزوی زندگی عالی تری در آن جلوه می کند.»[5]

گاهی وقت ها فکر می کنم شعر چه جوهره ای است که هنوز هم که هنوز است شاعران و هنرمندان این عرصه نتوانسته اند به اجماع ، تعریف کاملی از آن داشته باشند.هر چند درشرح وتعریف هرچیزی هیچ تعریفی بهترازتعریف به مصداق نیست مثلاًدرتعریف دریا برای کسی، بهترین تعریف آن است که آن شخص دریارا ببیند.

          درخصوص شعر نیز می توان گفت بهترین شعر ها در شکل های مختلف خود بیانگر این نکته هستند که شعر چیست و چگونه باید باشد. یکی از محققین مطرح ادبیات معتقداست « شعرِ خوب از مدرن ترین انواعش تا کهن ترین اسلوب ها، شعری است که وقتی مدتی از انتشارش گذشت در حافظه خوانندگانِ جدّیِ شعر، تمام، یا بخش هایی از آن، رسوب کند»[6]

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید

          «همه ی ما می دانیم تعریف ، ویژگی های ذاتی یا نمودهای همگانی یک نوع از چیزها را در بر می گیرد آن چنان که آن را از چیزهای دیگر جدا کند و بشناساند . کار تعریف آن است که هر چیزی را به مایه های سازنده ی آن تجزیه می کند و آن چه را که در هر چیز همگانی و نوعی است باز می نمایاند که به فهم مشترک بشری از ترکیب آن ها چیزی جدا از چیزهای دیگر پدیدار می شود . این کار در مورد اشیاء مادّی و طبیعی در نوع های ساده ی پایه ای شدنی است برای مثال می توان گفت آهن خالص یا پتاس خالص چه است امّا هنگامی که به قلمرو پدیده های عالی تر و پیچیده تر در ساخت زندگی و از آن بالاتر در ساخت پدیده های فرهنگی و معنوی می رسیم آیا باز هم می توان هر چیزی را چنان از جزء آن جدا کرد که سرانجام به تعریفی از ذات آن بی هیچ ناخالصی رسید.درباره ی شعر که به راستی می توان آن را پدیده ای تاریخی فرهنگی قلمداد کرد دستیابی به یک تعریف کامل ناممکن است زیرا شعر بر خاسته از حس ، عاطفه و تخیّل بوده و این ها از مایه های ذاتی شعرند پس باید به یاد داشت که حس و عاطفه و خیال هر انسانی در شرایط تاریخی ، فرهنگی ویژه ی او شکل می گیرد و در نتیجه درونه ی حس و عاطفه و خیال از فرهنگی به فرهنگ دیگر و از زمانی به زمان دیگر می تواند به کل چیز دیگری باشد . به عبارت دیگر آن چه امروز و این جا احساس خوش بر می انگیزد چه بسا در جایی دیگر و زمانی دیگر عکسِ این بوده باشد . با توجه به این مطلب و نیز این که : تعریف در لغت به معنای شناساندن است و در منطق به معنای حد نهادن ، چنانچه برابر آن در زبان های فرانسه و انگلیسی ، یعنی difinition به همین معنای حد نهادن است . امّا حدّ شعر کجاست و ناشعر از کجا آغازمی شود ؟ می دانیم که: شعر یک باشندگی میان ذهنی (inter – subjective ) است . یعنی شعر تنها آن نیست که سراینده یا آفریننده اش شعر بداند؛ بلکه شنونده یا خواننده نیز می باید در این داوری با او شریک باشد تا شعر حضوری «ابژکتیو» یابد، هم چنان که در مورد زبان و واژه نیز می توان گفت که زبان و واژه هنگامی به راستی زبان و واژه است که در یک رابطه ی میان ذهنی دست کم میان دوتن موجودیتی عینی یابد ، یعنی چیزی در عین وابستگی به    آن ها جدا از آن ها باشد و شعر نیز که از دل زبان بر می آید ناگزیر چنین حکمی دارد. پس به این اعتبار شعری که از آن مردمانی از جهان رفته است ، شعری مرده می باشد که جسد آن را کالبد شکافی زبانی می توان کرد؛ اما نمی توان به آن زندگانی بخشید و آن را دوباره چنان زیست که آن مردمان می توانستند؛ پس شعر چیزی زنده است که با زبانی زنده سروده شود و در فضای حسّ و حال و خیال و عقل مردمانی زنده پا به عرصه ی هستی می گذارد و تا زمانی زنده می ماند که مردمان هم چنان آن فضا و عالم را بزیند و نقش حس و حال و خیال خود را در آن ببینند.[7]»

          «درست است که درباره ی شعر نمی توان به تعریفی ناب و همه جانبه دست یافت اما می توان میان شعر و شعرتر حدی قائل شد، از آن جا که شعر از حس و تخیل می جوشد هر چه عمق این موارد در شعر ژرف تر باشد؛ آن را به سوی برتر شدن و به عبارت بهتر،شعر ترین شعر رهنمون می شود؛ گرچه شعرترین هیچ گاه رخ نمی دهد امّا می توان ابزارهایی یافت و در شعر به کار برد که موجب باز شناختن شعر تر؛ از شعر در معنای عام آن بشود . از جمله ی این ابزارها آن است که شعر تا کجا هم چون ابزاری برای کاری و هدفی دیگر به کار می رود و کجا از ابزاریت دور می شود و خود غایت خویش می شود. شعری که بقال و حمامی «در محل کسب خود برای اغراض مشخص به در و دیوار می آویزند» در مرحله ی ابزاریت محض است و دور ترین فاصله را با شعر ناب دارد و در واقع نشانه های صوری زبانی آن را به کـار می برد؛ امّا با معنای آن فاصله ی بسیار دارد. شعرِ ناظمِ قصیده سرایِ مدیحه گو نیز هم چنین ابزاری است؛ اما از آن جهت که صناعات و بازی های زبانی درآن ماهرانه تر، استادانه تر و صنعتگرانه تر است؛ از نظرِ کاربرد هنرهای زبانی شعر تر از آن یک است . شعری که برای داستان سرایی و منظومه سرایی به کار می رود در میانه ی شعر ابزاری محض و شعر ناب قرار دارد و میان این دو نوسان می کند و گاهی به این و گاهی به آن نزدیک می شود و هنگامی که یک سرایش حماسی یا داستان عاشقانه از گزارش ساده ی داستانی به اوج شور حماسی و عاشقانه نزدیک می شود ، به شعر ناب بدل می شود و همین جاهاست که فردوسی و نظامی به شاعران بزرگ بدل می شوند.

          اما در غزل عاشقانه عارفانه و یا عاشقانه ی محض در ادبیات کلاسیک فارسی به شعر ناب از همه نزدیک تریم، زیرا؛ این جاست که شعر هم چون چیزی برای خود پدیدار می شود. و زبان در ناب ترین و ناابزاری ترین صورت خود نمایان می شود و هنر نمایی با زبان در هم تنیده؛ با ژرف ترین لایه های حس وعاطفه وهوش وآگاهی، اثری پدید می آورد که در ژرف ترین لایه های جان اثر می گذارد.

          در این مرحله شعر چیزی نمی گوید که ما از آن بی خبر باشیم یا داستانی نمی سراید که ما ندانیم، بلکه آن چیزی را در ما بیدار می کند که ما در ژرف ترین لایه های جان از آن با خبریم ، اما آن آگاهی ژرفنایی در زیر لایه های انبوهِ آگاهی هایِ رویی و سطحی و روزانه پوشیده و گم مانده و به مرزناهشیاری رانده شده است .»[8]



١ - Webster s New World Dictionary . 19601

٢ - The American   Heritage Dictionary . 19851

٣ - جی ای کادن J.A.Cuddon ، فرهنگ ادبیات و نقد،ترجمه کاظم فیروزمند ، نشر شادگان، تهران ،1380، ص 334

۴ - آشوری، داریوش:  شعر و اندیشه،  نشر مرکز،  ویرایش دوم،  1377،  صص 34 و 33

۵ - فاطمی، سید حسین: تصویر گری در غزلیات شمس ، انتشارات امیر کبیر ، تهران ، چاپ اول، 1364 ، صص 15و13

۶- شفیعی کدکنی، محمدرضا: موسیقی شعر، نشرآگاه، چاپ چهارم، تهران، 1373، ص23

٧-  شعر و اندیشه ، صص 80 تا 76

٨ - همان ، صص  83 و 82

[ ۱۳۸٧/۱٠/۸ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ حمید عرب عامری ]

سلام

        دوس دارم که حالتون خوب باشه، یه مدّتی بود‌که مجال نداشتم برای عرض ادب اما خوشحالم که قراره بیام ودوباره با دوستان دیده ونادیده ام حرف بزنم.

«ای فدای تو هم دل وهم جان

ای نثار رهت هم این وهم آن»

[ ۱۳۸٧/٩/٥ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ حمید عرب عامری ]

                سلام

   دلم برای دوستان مهربانی که ... تنگ شده... خیلی هم...

***

         خب بعد از سلام ... مهمونتون کنم به خوندن یه رباعی زیبا از دوست شاعرم

علیرضا اطلاقی که تابستونی مهمون عزیزمون بود...

 

مفعول  مفاعلن  فعولن ؛ لیلی

         جاری شده از غمت ز چشمم سیلی

   گفتند : چقدر دوست دارم او را ؟

 بسیار زیاد ؛ بی نهایت ؛ خیلی

***

 

۱- موضوع پایان نامه ی من هم تقریبا مشخص شد...

 آسیب شناسی موضوعی شعر معاصر

( دفاع مقدس ؛ شعر جنگ و پایداری )

********************

    دوستان و رفقای اهل دلی که خدمتشون ارادت دارم با معرفی کتاب ؛

مقاله ؛ نشریه وهرنوشته ای که مرتبط با موضوع باشه منو در هرچه بهتر

شدن روند شکل گیری کار کمک کنن . از مهربانی ولطف همه ی شما

دوستان نازنینم ممنونم... تا ما هم بتوانیم برایتان کاری  کنیم که شادکام

بمانید. 

***

با یک رباعی و یک شعر منثور از مراد دلم

شیخ ابوالحسن خرقانی همه ی شما رو به خدای بزرگ می سپرم :

 

                               آن دوست که دیدنش بیاراید چشم

                               بی دیدنش از گریه نیاساید چشم

                              ما را ز برای دیدنش باید چشم

                              چون دوست نبیند به چه کار آید چشم

*****

          بر همه چیزی کتابت بود

                                         مگر بر آب

         و اگر گذر کنی بر دریا

             از خون خویش بر آب کتابت کن

             تا آن کز پی تو درآید

                                    داند که

             مستان وعاشقان وسوختگان رفته اند ...

                                                 ***

                                                                                بدرود تا ... 

 

 

[ ۱۳۸٦/۸/۱٩ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ حمید عرب عامری ]

روزی حضور محترم عشق می رسیم    

                             بگذار برطرف بشود مشکلات ما ...

         حالا سلام

۱- ممنون ابراز لطف ومهربانی دوستانی که من رو شرمنده می کنن !

۲- تو این مدت کوتاه که نرسیدم بروز شم چندتا از دوستای شاعرم افتخار دادن

میهمان سفره ی تنهایی شعرای شاهرودی بشن که از اونهام ممنونم ... علیرضا

اطلاقی- علی محمد مودب - حسن صادقی پناه- سعید قربانیان و بانو مهرآذر -

کسری کبیری و ...

۳ -ترم جدیدم شروع شد دعام کنید !

۴- این غزل رو که تقدیم شده به حضرت زینب خیلی جلوترها باید می آوردم ولی

نشد ... حالا تقدیم میشه...

۵- میشه از مختار گلم ودکتر مهربان یادی نکنم ؟ دوسشون دارم تا ...

         و اما غزل :

 

از تو تنها غربت یک کاروان ماند و غزل

پاره های ریز ریز آسمان ماند و غزل

 

آرزو های سرت را باد با خود می شکست

حرف هایت در گلوی خیزران ماند و غزل

 

تکیه می دادند گل هایت به هم از تشنگی

شانه هایی خسته ٬ اندوهی گران ماند و غزل

 

کاروان گم بود اما پشت سرد آسمان

ابرهای گریه ی مردی جوان ماند و غزل

 

این پری که خواهر درد است در کرب و بلا

سال ها در آرزوی خانمان ماند و غزل

 

بعد از آن باران شمشیر و سپر از گلپری

تکه پرهایی فقط در آشیان ماند و غزل

 

چشم های روشن بانو به خاموشی خزید

گریه های جانگداز کودکان ماند و غزل

¤

جیغ ها آزاد شد تا از گلوی نو گلت

داغ ها بر گرده ی تیر و کمان ماند و غزل

 

شاعری خسته ٬ دلی اندوهگین ٬ داغی سمج

یادگار آن غروب جاودان ماند و غزل

 

شخصیت های حقیقی و مجازی سوختند

سهم ما از عشق تنها داستان ماند و غزل

¤

کاروان می سوخت اما داغ لبخندی غریب

بر گلوی خسته ی سرخ اذان ماند و غزل ...

[ ۱۳۸٥/۱٢/۱٩ ] [ ۸:۱٧ ‎ق.ظ ] [ حمید عرب عامری ]
.: Weblog Themes By bestmaker :.

درباره وبلاگ

دبیرادبیات مراکزتیزهوشان ونمونه، مدرس دانشگاه های شاهرودو دامغان
RSS Feed