ترنم مردي كه عاشق است
شعرچیست؟

سلام وبسیار سلام به همه ی دوستان دیده ونادیده ام...

                    دلم گرفته است

                                    به ایوان میروم و...

                                    فروغ ماه را تماشا می کنم.

                  شعر:

          «شعر در حقیقت پدیده ای است که می تواند به تعداد شعرهای خوب تعریف داشته باشد،همه ی ما می دانیم شعر پدیده ای نسبی وذوقی است وبواسطه ی همین است که تعاریف از شعر متنوع ومختلف است به همین خاطر نیاز است با برخی تعاریف ومفاهیم اصطلاحی پیرامون «شعر» آشنا شویم.

          شعر «ترتیبی است از واژه ها به صورت مصراع (invers) بویژه ترکیب آهنگین و گاهی قافیه دار ، بیانگر واقعیت ها ، ایده ها یا احساس ها به شیوه ای فشرده تر، خیال انگیزتر و نیرومند تر از گفتار عادی ، برخی شعر ها وزن دارند و برخی آزاد».[1]

          شعر« ترکیب بندییی (a composition) ست برای رساندن احساسی زنده وخیال انگیز از تجربه همراه با کاربرد زبانی فشرده و برگزیده به سبب توان آوایی و القایی و هم چنین معنایی آن ، همراه با به کار گرفتن تکنیک های ادبی ای چون وزن ساختاری ، آهنگ طبیعی ، قافیه ، کاربرد استعاره ».[2]

         « شعر(چیز ساخته شده ، آفریده شده) تصنیف و اثری است منظوم که ممکن است موزون و مقفی یا شعر سپید یا ترکیبی از این دو باشد . نیز ممکن است متکی بر شمار معینی هجا باشد مثل هایکو .

          در تحلیل نهایی آن چه شعر را از دیگر انواع مصنفات متفاوت و متمایز می سازد نوعی جادوست : راز نحوه ی پیش هم قرار گرفتن واژه ها و رابطه شان با همدیگر و پیوند در همبافتگی شان در معنا و آهنگ و بنابراین پدید آمدن نوعی لحن در هجاهای واژه ها در ضرب نواخت های گوناگون ، متمایز از لحن و آهنگ شعر».[3]

         « شعر حادثه ای است که در جهان روی می دهد و هم چون هر آن چه در جهان روی می دهد ، در زبان باز می تابد . زیرا زبان آیینه ی جهان است ، شاعر، شعر پراکنده در جهان را باز می گیرد و باز می گوید و اگر زبان او ساحت ویژه ای است از زبان ، از آن روست که زبان او بیانگر ساحت ویژه ای است از نمود هستی. اما مهم ترین مایه ی شعر ، نخست و پیش از هر چیز، پیش از آن که به زبان در آید تجربه ی شاعرانه از هستی است، چنین تجربه ای روی به آن رخساره ای از هستی دارد که در نمود خود شاعرانه است . چنین تجربه ای ویژه ی شاعران نیست ، بلکه تجربه ای است انسانی که هر انسانی می تواند تا حدی یا در حالت هایی داشته باشد . اما شاعران آن را تندتر از دیگران تجربه می کنند و حساسیت بیشتری برای دریافت این پیام ها دارند و نیز می توان گفت : بیان آن به ایشان ارزانی شده است» .[4]

 

شعر تعریف پذیر نیست !!!

          « تعریف شعر کاری دشوار است و شاید بدان سبب باشد که امری صرفاً عقلانی نیست تا تعریفی کامل از آن بتوان بدست داد ، بلکه چیزی است که با احساس و دل بیشتر سروکار دارد.

          سرموریس بورا در کتاب میراث سمبولیسم می گوید : «حتی ارسطو هم تعریف کافی و تامّی برای شعر نیافته است. ما همگی می دانیم که شعر چیست ولی زود پی می بریم که حتی معاصر ینمان با فکر ما موافق نیستند تا چه رسد به منتقدین بزرگ پیش ازما . هر تعریفی از شعر در یک زمان هم وسیع و شامل است و هم محدود و دشوار . واقع این است که موضوع شعر و کیفیت درگیری با آن در هر دوره ای با دوره ی قبل اختلاف داشته و این اختلاف و تغییر در آن همیشگی است.

          هربرت رید معتقد است که : امکان ندارد تعریفی منطقی از شعر بدست داد ولی آن را صنعتی متعالی می داند که نقلی است ناگهانی بوسیله ی الفاظ تحت تاثیری ویژه و این که درباره ی این کیفیت به همان اندازه که درباره ی زیبایی می توانیم بگوییم برایمان امکان گفتن وجود دارد.

          به نظر افلاطون و ارسطو شعر از محاکات نشأت می گیرد. ولی نظریه ی افلاطون درباره ی محاکات مبتنی بر نظریه ی کلی او در باب مُثُل است و چون جهان را تقلیدی ازمثل می داند برای شعرکه باز تقلیدنی ازجهان و اشیاءآن است ارجی قائل نیست و شعرا را مقلدمی داند. امّا ارسطو شعر را حاصل از دو سبب می داند که هر دو طبیعی است . یکی محاکات و تقلیدی که در آدمی غریزی است و سبب دیگر این است که تعلم و دانش آموزی نیز خود لذتی دارد و محاکات هم نوعی تعلم و یادگیری است. سولی برو دوم شاعر فرانسوی ، در تعریف شعر می گوید : «شعر تخیلی است که آرزوی زندگی عالی تری در آن جلوه می کند.»[5]

گاهی وقت ها فکر می کنم شعر چه جوهره ای است که هنوز هم که هنوز است شاعران و هنرمندان این عرصه نتوانسته اند به اجماع ، تعریف کاملی از آن داشته باشند.هر چند درشرح وتعریف هرچیزی هیچ تعریفی بهترازتعریف به مصداق نیست مثلاًدرتعریف دریا برای کسی، بهترین تعریف آن است که آن شخص دریارا ببیند.

          درخصوص شعر نیز می توان گفت بهترین شعر ها در شکل های مختلف خود بیانگر این نکته هستند که شعر چیست و چگونه باید باشد. یکی از محققین مطرح ادبیات معتقداست « شعرِ خوب از مدرن ترین انواعش تا کهن ترین اسلوب ها، شعری است که وقتی مدتی از انتشارش گذشت در حافظه خوانندگانِ جدّیِ شعر، تمام، یا بخش هایی از آن، رسوب کند»[6]

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید

          «همه ی ما می دانیم تعریف ، ویژگی های ذاتی یا نمودهای همگانی یک نوع از چیزها را در بر می گیرد آن چنان که آن را از چیزهای دیگر جدا کند و بشناساند . کار تعریف آن است که هر چیزی را به مایه های سازنده ی آن تجزیه می کند و آن چه را که در هر چیز همگانی و نوعی است باز می نمایاند که به فهم مشترک بشری از ترکیب آن ها چیزی جدا از چیزهای دیگر پدیدار می شود . این کار در مورد اشیاء مادّی و طبیعی در نوع های ساده ی پایه ای شدنی است برای مثال می توان گفت آهن خالص یا پتاس خالص چه است امّا هنگامی که به قلمرو پدیده های عالی تر و پیچیده تر در ساخت زندگی و از آن بالاتر در ساخت پدیده های فرهنگی و معنوی می رسیم آیا باز هم می توان هر چیزی را چنان از جزء آن جدا کرد که سرانجام به تعریفی از ذات آن بی هیچ ناخالصی رسید.درباره ی شعر که به راستی می توان آن را پدیده ای تاریخی فرهنگی قلمداد کرد دستیابی به یک تعریف کامل ناممکن است زیرا شعر بر خاسته از حس ، عاطفه و تخیّل بوده و این ها از مایه های ذاتی شعرند پس باید به یاد داشت که حس و عاطفه و خیال هر انسانی در شرایط تاریخی ، فرهنگی ویژه ی او شکل می گیرد و در نتیجه درونه ی حس و عاطفه و خیال از فرهنگی به فرهنگ دیگر و از زمانی به زمان دیگر می تواند به کل چیز دیگری باشد . به عبارت دیگر آن چه امروز و این جا احساس خوش بر می انگیزد چه بسا در جایی دیگر و زمانی دیگر عکسِ این بوده باشد . با توجه به این مطلب و نیز این که : تعریف در لغت به معنای شناساندن است و در منطق به معنای حد نهادن ، چنانچه برابر آن در زبان های فرانسه و انگلیسی ، یعنی difinition به همین معنای حد نهادن است . امّا حدّ شعر کجاست و ناشعر از کجا آغازمی شود ؟ می دانیم که: شعر یک باشندگی میان ذهنی (inter – subjective ) است . یعنی شعر تنها آن نیست که سراینده یا آفریننده اش شعر بداند؛ بلکه شنونده یا خواننده نیز می باید در این داوری با او شریک باشد تا شعر حضوری «ابژکتیو» یابد، هم چنان که در مورد زبان و واژه نیز می توان گفت که زبان و واژه هنگامی به راستی زبان و واژه است که در یک رابطه ی میان ذهنی دست کم میان دوتن موجودیتی عینی یابد ، یعنی چیزی در عین وابستگی به    آن ها جدا از آن ها باشد و شعر نیز که از دل زبان بر می آید ناگزیر چنین حکمی دارد. پس به این اعتبار شعری که از آن مردمانی از جهان رفته است ، شعری مرده می باشد که جسد آن را کالبد شکافی زبانی می توان کرد؛ اما نمی توان به آن زندگانی بخشید و آن را دوباره چنان زیست که آن مردمان می توانستند؛ پس شعر چیزی زنده است که با زبانی زنده سروده شود و در فضای حسّ و حال و خیال و عقل مردمانی زنده پا به عرصه ی هستی می گذارد و تا زمانی زنده می ماند که مردمان هم چنان آن فضا و عالم را بزیند و نقش حس و حال و خیال خود را در آن ببینند.[7]»

          «درست است که درباره ی شعر نمی توان به تعریفی ناب و همه جانبه دست یافت اما می توان میان شعر و شعرتر حدی قائل شد، از آن جا که شعر از حس و تخیل می جوشد هر چه عمق این موارد در شعر ژرف تر باشد؛ آن را به سوی برتر شدن و به عبارت بهتر،شعر ترین شعر رهنمون می شود؛ گرچه شعرترین هیچ گاه رخ نمی دهد امّا می توان ابزارهایی یافت و در شعر به کار برد که موجب باز شناختن شعر تر؛ از شعر در معنای عام آن بشود . از جمله ی این ابزارها آن است که شعر تا کجا هم چون ابزاری برای کاری و هدفی دیگر به کار می رود و کجا از ابزاریت دور می شود و خود غایت خویش می شود. شعری که بقال و حمامی «در محل کسب خود برای اغراض مشخص به در و دیوار می آویزند» در مرحله ی ابزاریت محض است و دور ترین فاصله را با شعر ناب دارد و در واقع نشانه های صوری زبانی آن را به کـار می برد؛ امّا با معنای آن فاصله ی بسیار دارد. شعرِ ناظمِ قصیده سرایِ مدیحه گو نیز هم چنین ابزاری است؛ اما از آن جهت که صناعات و بازی های زبانی درآن ماهرانه تر، استادانه تر و صنعتگرانه تر است؛ از نظرِ کاربرد هنرهای زبانی شعر تر از آن یک است . شعری که برای داستان سرایی و منظومه سرایی به کار می رود در میانه ی شعر ابزاری محض و شعر ناب قرار دارد و میان این دو نوسان می کند و گاهی به این و گاهی به آن نزدیک می شود و هنگامی که یک سرایش حماسی یا داستان عاشقانه از گزارش ساده ی داستانی به اوج شور حماسی و عاشقانه نزدیک می شود ، به شعر ناب بدل می شود و همین جاهاست که فردوسی و نظامی به شاعران بزرگ بدل می شوند.

          اما در غزل عاشقانه عارفانه و یا عاشقانه ی محض در ادبیات کلاسیک فارسی به شعر ناب از همه نزدیک تریم، زیرا؛ این جاست که شعر هم چون چیزی برای خود پدیدار می شود. و زبان در ناب ترین و ناابزاری ترین صورت خود نمایان می شود و هنر نمایی با زبان در هم تنیده؛ با ژرف ترین لایه های حس وعاطفه وهوش وآگاهی، اثری پدید می آورد که در ژرف ترین لایه های جان اثر می گذارد.

          در این مرحله شعر چیزی نمی گوید که ما از آن بی خبر باشیم یا داستانی نمی سراید که ما ندانیم، بلکه آن چیزی را در ما بیدار می کند که ما در ژرف ترین لایه های جان از آن با خبریم ، اما آن آگاهی ژرفنایی در زیر لایه های انبوهِ آگاهی هایِ رویی و سطحی و روزانه پوشیده و گم مانده و به مرزناهشیاری رانده شده است .»[8]



١ - Webster s New World Dictionary . 19601

٢ - The American   Heritage Dictionary . 19851

٣ - جی ای کادن J.A.Cuddon ، فرهنگ ادبیات و نقد،ترجمه کاظم فیروزمند ، نشر شادگان، تهران ،1380، ص 334

۴ - آشوری، داریوش:  شعر و اندیشه،  نشر مرکز،  ویرایش دوم،  1377،  صص 34 و 33

۵ - فاطمی، سید حسین: تصویر گری در غزلیات شمس ، انتشارات امیر کبیر ، تهران ، چاپ اول، 1364 ، صص 15و13

۶- شفیعی کدکنی، محمدرضا: موسیقی شعر، نشرآگاه، چاپ چهارم، تهران، 1373، ص23

٧-  شعر و اندیشه ، صص 80 تا 76

٨ - همان ، صص  83 و 82

زنگ های آشنا ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/۸ - حميد عرب عامري

برمی گردم!

سلام

        دوس دارم که حالتون خوب باشه، یه مدّتی بود‌که مجال نداشتم برای عرض ادب اما خوشحالم که قراره بیام ودوباره با دوستان دیده ونادیده ام حرف بزنم.

«ای فدای تو هم دل وهم جان

ای نثار رهت هم این وهم آن»

زنگ های آشنا ()        link        ۱۳۸٧/٩/٥ - حميد عرب عامري

پايان نامه

                سلام

   دلم برای دوستان مهربانی که ... تنگ شده... خیلی هم...

***

         خب بعد از سلام ... مهمونتون کنم به خوندن یه رباعی زیبا از دوست شاعرم

علیرضا اطلاقی که تابستونی مهمون عزیزمون بود...

 

مفعول  مفاعلن  فعولن ؛ لیلی

         جاری شده از غمت ز چشمم سیلی

   گفتند : چقدر دوست دارم او را ؟

 بسیار زیاد ؛ بی نهایت ؛ خیلی

***

 

۱- موضوع پایان نامه ی من هم تقریبا مشخص شد...

 آسیب شناسی موضوعی شعر معاصر

( دفاع مقدس ؛ شعر جنگ و پایداری )

********************

    دوستان و رفقای اهل دلی که خدمتشون ارادت دارم با معرفی کتاب ؛

مقاله ؛ نشریه وهرنوشته ای که مرتبط با موضوع باشه منو در هرچه بهتر

شدن روند شکل گیری کار کمک کنن . از مهربانی ولطف همه ی شما

دوستان نازنینم ممنونم... تا ما هم بتوانیم برایتان کاری  کنیم که شادکام

بمانید. 

***

با یک رباعی و یک شعر منثور از مراد دلم

شیخ ابوالحسن خرقانی همه ی شما رو به خدای بزرگ می سپرم :

 

                               آن دوست که دیدنش بیاراید چشم

                               بی دیدنش از گریه نیاساید چشم

                              ما را ز برای دیدنش باید چشم

                              چون دوست نبیند به چه کار آید چشم

*****

          بر همه چیزی کتابت بود

                                         مگر بر آب

         و اگر گذر کنی بر دریا

             از خون خویش بر آب کتابت کن

             تا آن کز پی تو درآید

                                    داند که

             مستان وعاشقان وسوختگان رفته اند ...

                                                 ***

                                                                                بدرود تا ... 

 

 

زنگ های آشنا ()        link        ۱۳۸٦/۸/۱٩ - حميد عرب عامري

کاروان می سوخت

روزی حضور محترم عشق می رسیم    

                             بگذار برطرف بشود مشکلات ما ...

         حالا سلام

۱- ممنون ابراز لطف ومهربانی دوستانی که من رو شرمنده می کنن !

۲- تو این مدت کوتاه که نرسیدم بروز شم چندتا از دوستای شاعرم افتخار دادن

میهمان سفره ی تنهایی شعرای شاهرودی بشن که از اونهام ممنونم ... علیرضا

اطلاقی- علی محمد مودب - حسن صادقی پناه- سعید قربانیان و بانو مهرآذر -

کسری کبیری و ...

۳ -ترم جدیدم شروع شد دعام کنید !

۴- این غزل رو که تقدیم شده به حضرت زینب خیلی جلوترها باید می آوردم ولی

نشد ... حالا تقدیم میشه...

۵- میشه از مختار گلم ودکتر مهربان یادی نکنم ؟ دوسشون دارم تا ...

         و اما غزل :

 

از تو تنها غربت یک کاروان ماند و غزل

پاره های ریز ریز آسمان ماند و غزل

 

آرزو های سرت را باد با خود می شکست

حرف هایت در گلوی خیزران ماند و غزل

 

تکیه می دادند گل هایت به هم از تشنگی

شانه هایی خسته ٬ اندوهی گران ماند و غزل

 

کاروان گم بود اما پشت سرد آسمان

ابرهای گریه ی مردی جوان ماند و غزل

 

این پری که خواهر درد است در کرب و بلا

سال ها در آرزوی خانمان ماند و غزل

 

بعد از آن باران شمشیر و سپر از گلپری

تکه پرهایی فقط در آشیان ماند و غزل

 

چشم های روشن بانو به خاموشی خزید

گریه های جانگداز کودکان ماند و غزل

¤

جیغ ها آزاد شد تا از گلوی نو گلت

داغ ها بر گرده ی تیر و کمان ماند و غزل

 

شاعری خسته ٬ دلی اندوهگین ٬ داغی سمج

یادگار آن غروب جاودان ماند و غزل

 

شخصیت های حقیقی و مجازی سوختند

سهم ما از عشق تنها داستان ماند و غزل

¤

کاروان می سوخت اما داغ لبخندی غریب

بر گلوی خسته ی سرخ اذان ماند و غزل ...

زنگ های آشنا ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٩ - حميد عرب عامري

محمد ابراهيم لگزيان

     سلام به همه ی دوستان مهربان و نازنینی که تواین مدت کمتر حضورشون عرض ادب کردم .مخصوصا یار همیشگی وهمدلم منتقد صبور وبه تمام معنا شاعر ( دکتر حسن طبسی ) که بعداز یک تصادف وحشتناک دوباره به بهار لبخند زد همچنین آقا مختار گلم ( شیرین ترین اندوه جهان ) .

**********                           و اما این پست :

    لازمه قبل از هرچیز بگم که غزل هایی که تقدیم می کنم از دوست شاعر وعزیزدلم که افتخار غزل نیشابور محسوب میشه ومن هم به خودم میبالم که رفقای اهل دلی مثل ایشان دارم کسی نیست جزمرد ۳۸ ساله ی خراسانی محمد ابراهیم لگزیان . خواهشم اینه که حتما نظرتون رو بنویسید چون جناب لگزیان به نظر من یه شاعر ذاتیه یعنی ذرات وجودش باشعر عجین شده ویک ماهیت جدیدی از این دو وجود مهربان شکل گرفته که آدم رو جذب می کنه والبته گاهی هم متلاشی و ... لگزیان نه پا به کنگره است و نه اهل چاپیدن کتاب وهزار جور کلک دیگه که ماها بلدیم ... اون شاعره همین ... این دوغزل هم که غزل مردنوازنده هنوز کامل نیست رو به امید کارهای جدیدشون به نمایندگی حضور شما تقدیم می کنم .

   ضمن سپاس از همدلی های همه ی شاعران مهربان ودوست داشتنی نیشابور وسبزوار ابراهیم گلم - سعید قربانیان وبانو - مجتبی مظفری و امیر و سعید و مهدی نمازی و علیرضابدیع بزرگوار و حسن آقای موسوی که خیلی دوسشون دارم و بقیه ... 

 **********               

              مرد نوازنده

آن شب که گیسوان تو رنگ حنا گرفت

آیینه در مقابل آیینه جا گرفت

 

انداختم به گردن آتش سه تار را

انگشت های مرد نوازنده پاگرفت

 

بیهوده سرزنش مکنیدم که دست او

دست خودم نبود ! که دست مرا گرفت

 

تا مادران باکره در خود رها شدند

آفت تمام مزرعه ها را فرا گرفت ...

**********

 و غزل دوم :

وقتی خدا نمی گذرد از گناهمان

وقتی غروب می چکد از سقف آسمان

 

وقتی که گیسوان  تو در باد می وزد

یا گریه شانه های تو را می دهد تکان

 

باید قبول کرد که دنیا برای من

فنجان قهوه ای است که افتاده از دهان

 

دیگر پرنده ای که تو هستی نمی رسد

در این هوای غمزده دستش به آسمان

 

تصویر چشم های تو را می کند مرور

آیینه ای که می پرد از خواب ناگهان

 

شاید برای این که تو را رام خود کند

برگردد این کبوتر وحشی به آشیان

 

حالا که من به بودن خود پشت کرده ام

دیگر چگونه دل بسپارم به این و آن ؟

 

وقت نماز صبح تو از من رهاتری

دارد خدا بخاطر تو می دهد اذان !

 

آماده ام که با تو کمی درد دل کنم

این بغض نابکار مگر میدهد امان ؟!

 

با ذره ذره ذره ی این سنگ می شود

روزی هزار مرتبه آیینه امتحان

 

قرآن به نام نامی تو شعر تازه ای است

اقرا به اسم ربک  ... حالا غزل بخوان

 

دنیا پر از کمان و کمانگیر شد ولی

کوچک تر از همیشه ی خود شد جهانمان

 

این گربه ی سیاه مرا رنج می دهد

حالا کجاست نقشه ی ایران باستان

 

دیگر کسی صفای تورا حس نمی کند

یعنی رسیده ایم به پایان داستان .

----------------------------------

 از مجموعه های منتشر نشده محمد ابراهیم لگزیان

زنگ های آشنا ()        link        ۱۳۸٥/٩/٧ - حميد عرب عامري

 

سلام وفراوان سلام

به همه ی دوستان دیده ونادیده ام

   همه ی آنهایی که بارش بی دریغ صادقانه ترین دوستی هایند و ... به لطف خدا از سفرمکه ومدینه والبته طائف برگشتیم وباخوش شانسی در آب های مه آلود سقوط نکردیم وحالا هم درمعیت عاشقانه ترین لحظه ها ...

    نه یک شب ویک نماز که تمام ثانیه هایم به یاد شمادوستان عاشقم می گذشتندو من به خودم نزدیکتر میشدم .

عزیز ترین هایم !!!!!!!!

      بهتراست باغزلی جدید که حاصل بسیار ناچیزی است ازاین سفر نداشته هایم راتقدیمتان کنم.

 

                                                 غزلی برای خدا ...

 

من با توام ! تویی که خدای پیمبری           

من با توام ! چه مکه چه هرجای دیگری

 

زانو زدند نقشِِِ سپیدِ قدِ تو را         

نقاش های چینیِ انگشت دلبری

 

اینجا تویی که در هیجان مناره ها

چشمت برقص آمده ... الله اکبری

 

ای مهربان ترین به خودت هم نگاه کن

ای ناودان طلای بدن سنگ مرمری

 

... وقتی نگاه می کنی انگارخونچکان

افتاده است هرطرفِ این حَرََم ... سَری

 

ما سنگهای یخ زده درکوه ها شدیم

ای وایِ ما ویادخدایان سَرسَری

 

من بنده ی سیاه توام غرقِ درگناه

اصلاً مباد اینکه ازاین بنده بگذری !

 

انگارلحظه ای است که باید وداع ... نَه !!!

شاید مرا دوباره به اینجا بیاوری ...

 

به دلایلی که میدانید وفرصت اندکی که برای عرض ادب به محبت شما داشته ام امیدوارم ناتوانی وکوتاهی من را به بزرگی وشایستگی های خودتان ببخشایید .  

زنگ های آشنا ()        link        ۱۳۸٥/٧/٧ - حميد عرب عامري

 

 سلام به همه ی دوستان مهربانیکه باران بی دریغ دوستی هایند 

             چندنکته ی نگفته برایتان دارم و التماس دعا !

   1  -  شانزدهم شهریور عازم بارگاه حضرت دوست مکه ومدینه هستم پس اگر کوتاهی وناتوانی درمن سراغ داشته وداریدبرمن ببخشایید .   

2- چند روز جلوتر در فرهیختگان دیدم که درآزمون کارشناسی ارشددانشگاه سبزوار قبول شده ام اگرهمان خدا که ماراطلبیده است بخواهد از اول مهر ماه به خراسان میشویم ومدتی رادردیار سبزواران می درسیم  .   

3-  غزلی جدید گفته ام اما به احترام نقدگونه ای من باب غزل سرکارخانم سمانه نائینی  که دراین پست می آید در پست بعدی تقدیم میکنم . 

                                                 نیست برلوح دلم جزالف قامت یار                        

                         چه کنم؟ حرف دگریادنداد استادم  

           +++++++ 

اشاره‌هاي كوتاه صميمانه 

سمانه نائيني : شاعرو خبرنگار جوان تهرانی که شعر دغدغه‌ي تقریبی زندگي‌اش شده است .  

نشسته پشت غزلهای تلخ و بی تاثیر 

نگاه مضطرب و تلخ دختری دلگیر

 

که زاده شد شبی از بستر همین دفتر

و چشم خیس تو را دید و ... سخت شد پاگیر !

 

غرور و منطق و عقل و تمام شاعریش

شکست پیش دو تا حرف و چند تا تصویر !

 

و با تمام تنش این گناه را حس کرد .

همان حکایت گندم و سیب عالمگیر !

 

که عشق " حس بد"ی نیست!!! سر سپردن محض ! 

اگر که خواست بمان و اگر نخواست بمیر !!!

 

دلش گرفت ! ( بماند چرا !! ) مهم که نبود ! 

درست می شود این هم ... زیاد سخت نگیر !

 

سکوت ممتد بی معنیش ! و این یعنی  

که هر چه بود گرفتی و هر چه ماند بگیر !!! 

  •    بعد از خواندن غزل به حس شاعر آفرين گفتم همه‌ي ما مي‌دانيم غزل باشكوه‌ترين قالب شعري است كه ظرفيت بالا و والايي براي بيان مضامين غني و عاشقانه و... داشته و دارد. در غزل گاهي اوقات چگونه گفتن از چه گفتن مهم‌تر است مثلاً معلمي مي‌خواهد موضوعي را درس بدهد اما لحن و بيان مناسب حال مخاطب را نمي‌داند در نتيجه نمي‌تواند بر مخاطبان خود تاثيرگذار باشد. وقتي مي‌بينيم شاعران جوان دیروز وامروز ... عليرضا دهرويه ، فاضل نظری ، مسلم فدايي، شريف‌رضا مجد، عليرضا سپاهي، محمدعلی رضازاده ، مهدي فرجي و ... که همگی ازدوستان عزیزم بوده وهستند چقدر راحت با غزل زندگي مي‌كنند و چقدر راحت با لحن و بيان اعتدال‌پيشه به چه و چه مي‌پردازند و مخاطب را جذب مي‌كنند بيان شاعرانه و برتري که اختيار كرده‌اند خودنمايي نموده و شعرشان را پرنفوذ معرفي مي‌كند.  
  •     پس از خواندن این غزل برايم همين كافي است كه پي بردم در پس اين شعر روح سرخ و زنده‌ي تغزلي غمگین و شاعرانه وجود دارد و ازگوشه های دلنشین تر آن سرک می کشد.       

    ... و اما خود غزل : به نظر من این غزل در مقايسه با ديگر آثارخانم نایینی اثري فوق‌العاده و برجسته نيست هرچند رگه‌هايي روشن و گاهي لطيف در آن دیده می شود كه بارقه‌هاي اميدي است براي همه‌ي شعردوستان .  

   بيت اول را تكرار كلمه‌ي  تلخ مي‌آزارد و انگار مضطرب و تلخ با وجود دختري دلگير مهمانان ناخوانده‌ي اين بیت هستند.

هر شعری هر چه باشد به مخاطب نیاز دارد و مخاطب هر که باشد با شروع و پایان شعر کار دارد. اگر شروع آن خوب باشد تا پایان آن می رود و اگر پایان آن خوب باشد باز به دنبال کردن آن نویسنده یا شاعر علاقه خواهد داشت . شعر بهتر بود با چند جابجايي با بيانی منسجم تر وشیک ترآغازمي‌شد مثلاً:  

نشسته پشت غزل‌هاي سرد و بي‌تاثير

غروب تلخ زمستان دختري دلگير

یا ...  

    بيت دوم با توجه به اينكه خلأ رديف وظيفه‌ي قافيه را چندبرابر كرده است ولي شايگاني كه در قافيه‌ها جريان يافته مثل تب خفيفي است كه بيمار را از پا درمي‌آورد . جدای ازاينكه در بيت دوم هر دو مصرع با حرف شروع شده‌اند وخیلی هم شاعرانه نیست اين بيت نكته‌ي فوق‌العاده‌اي را منتقل نمي‌كند.   

    در بيت سوم مي‌توانيد بيت را از تمام شاعري‌اش بخوانيد ....... چه مي‌شود ؟ ( حشو )  

  تمام شاعري‌اش ... شكست پيش دو تا حرف و چند تا تصوير.   

    بيت چهارم هم با شروع «و» خيلي دلچسب نيست. ضمن اينكه سيب عالمگير نيز در دامن تصويري ناپخته قرار گرفته و زار مي‌زند.      

    و اما بيت پنجم : «كه عشق حس بدي نيست» شروع بيت خيلي مناسب حال غزل است و در كل شعر نشان دهنده‌ي صميميت شاعر است كه اين صميميت در بيت ششم هم ادامه‌ي حال شاعرانه‌ي اين تغزل غمگين است كه در مصرع دوم بيت ششم خودنمايي مي‌كند .   

    شروع و پايان شعر است كه هميشه به شرط زيبا بودن در ذهن شنونده رسوب مي‌كند. پس نياز به وسواس بيشتر است كه بيت آخر را رها نمي‌كند. به ويژه تكرار قافيه بگير و نگير.    

     اگر از غزل رديف را حذف كنيم به جاي اينكه نوازش و تلطيف موسيقايي شعر در پايان بيت‌ها حذف شود بايد چه كنيم به ويژه اينكه شعر ما داراي وزني بلند و سي‌هجايي باشد . پس لازم است باابتکارودقت نظری بالا درانتخاب قافیه درچینش کلمات وسواسی بیشتر ازخود نشان بدهیم خصوصادرغزلی مثل سیب عالمگیر حتي‌المقدور قافيه درعین تازگی نخ‌نما نشده باشد و مرتبط با شبكه‌ي تصويري حاكم بر بيت بوده و خودش را در هر بيت اثبات كند.

    این نوشته گفتاری دوستانه است من باب غزلی خوب ازدوستی مهربان . آن رابه حساب نقدهای فنی وآنچنانی نگذارید .  

                   تا قال ومقالی دیگر بدرود . 

زنگ های آشنا ()        link        ۱۳۸٥/٦/٦ - حميد عرب عامري

نتايج جشنواره شعرکوثر

                سلام وصدسلام

    خوشحالم که جشنواره کوثربدون کمترین تنشی تموم شد خدارو شکرکه همه راضی بودن چه اونهایی که برگزیده شدن چه اونهایی که نشدن . البته سیاسی کارها میگن هیچوقت نمیشه کاری کرد که همه راضی باشن که اگه اینجوری بشه حتما یه جای کارمیلنگه . به هرحال من یکی بعداز قرائت بیانیه هیئت داوران که باپرحرفی من همراه بوداحساس کردم قضاوت بیطرف بهترین نوع داوری محسوب میشه ............ خب قرارشده بودنتایج لونره تابعدازجشنواره که حالا فرصتی دست داد هم ازبرگزیده هاتشکر کنم هم به همشون خسته نباشیدبگم . مهمانهای جشنواره هم محمدعلی بهمنی مهربان ومحمدسلمانی دوست داشتنی ومحمدجوادمحبت بامحبت وعلی موسوی گرمارودی سترگ وامیرمرزبان عزیزم وعباس محمدی گل بودن . درکل بروبچه های باصفاحضورداشتن . یه شاعربامحبت دیگه هم بود : امیر اکبرزاده گل وگلاب .....

 

نتایج موضوعات چهارکانه :

امام موسی کاظم

1-              علیرضا اطلاقی ازاستان مرکزی ساوه

2-              بابک رحیمیان شهرستان شاهرود 

3-              خدیجه رحیمی استان مرکزی دلیجان 

+++++

حضرت فاطمه (س) :

1-              مهدی رحیمی استان مرکزی دلیجان

2-              عباس احمدی استان سمنان شهرستان سمنان 

3-              مهرداد امین هراتی شهرستان دامغان 

+++++

اهل بیت :

1-              مهدی اشرفی استان مرکزی دلیجان

2-              محمدجواد آسمان استان اصفهان . اصفهان 

3-              علی مهدیزاده استان مرکزی دلیجان 

+++++

آزاد :

1-              علیرضا بدیع نیشابور

2-              رضاعلی اکبری استان فارس اقلید 

3-              صفورا آزادمقدم شاهرود 

 

غزلی عاشورایی از

                                                        علیرضا اطلاقی

نفراول

 موضوع امام موسی کاظم واهل بیت :

سر

نیزه راسربه سرتماشاکرد _ نیزه راسربه سرتماشاسر

بعدپاراگذاشت برمنبر _ رفت ازذوالجناح بالا سر

اسب تغییرشکل فرضی داد _ جلوه ی شییء گونه ای مجهول

اسب تصویر ی از معما شد _ اسب تصویری ازم ... اما سر

دشت بر دشت خیزران برلب _ خیمه درخیمه شعله درگیسو

نیزه درنیزه نی سوار جنون _ نیزه درنیزه قیس و ...لیلا سر

نیزه ها شیب تند سربالا _ دست هفتاد و دو نفربالا !

چه کسی پیشگام خواهدشد _ چه کسی درفضای بالا سر ... ؟

آه امروز ظهر تاسوعاست _ رود در امتداد هرجا چشم

آه فردا غروب عاشوراست _ نیزه در امتداد هرجاسر

آی عشق ! آی مسلخی مسلک _ رگ رگ دست راکه نوشیدی !

میوه ازشاخه توی طشت افتاد _ نه تعارف نکن ! بفرما سر...!

دخترک پای نیزه رابوسید _ کمرش درد راحمایل گشت

سرو راخم شد احترام آورد _ السلام علیک بابا سر !

خواب درچشم دخترک خشکید _ عمه اش چشمه سارزمزمه شد

لا لالایی لالا لالا نیزه _ لا لالایی لالا لالا لا سر

سال هاپیش اهرمن می کوفت _ بردرخانه ی علی بامشت

حال فرزند فاطمه کوبید _ در دارالخلافه را با سر

کاروان رفت ونیمی از اورا _ با خودش برد تا اسارت ها

کاروان رفت و نیمه ی دیگر _ همه جا را گرفت سرتاسر

دشت طوفان وزید و میکاوید _ چشم بی چشمه ی زمین را دست

ابر باران گرفت ومی نوشید _ بر سرنیزه آسمان را سر ...

+++++++++++++++ 

این هم یک غزل عاشقانه از

                                           علیرضا بدیع

                                               نفراول    موضوع آزاد :

            گرد آفريد شعر سپيدم  عنان به دست -

          اين بار از کمين به در آمد   کمان به دست

          خلخال های ساخته از استخوان به پا

          شمشيرهای آخته ی خون چکان به دست

          در شيشه کرد خون مرا آن که پيش از اين

          آورده بود قلب مرا با زبان به دست

          آسان به اين پری نرسيدم ؛ که گفته اند :

           دشوار می رسد پر هندوستان به دست

          دنيا به کام ما شد و نوبت به ما رسيد

          اما ... گرفت جای شکر ، شوکران به دست

          هرچند جز شرنگ نصيب ام نشد ، ولی

          ما ايستاده ايم هنوز استکان به دست

          شمشير خون چکان تو ای عشق سرفراز !

          تا هست جان سرکش ما همچنان به دست

*****************************************************

زنگ های آشنا ()        link        ۱۳۸٥/٥/٩ - حميد عرب عامري

 

سلام به همه دوستان خوب ومهربونم ! خوبید همگی ؟

 

خب خداروشکر ..............

-------------------------------------------------

  دوسه روزی نبودم رفته بودم سمنان به اتفاق سه نفرازدوستای شاعرم که خیلی دیدنشون برام ارزش داشت شعرهای رسیده به جشنواره ملی کوثر رو داوری کنیم . به خاطر همینم نرسیدم حتی به خودمم سربزنم چه برسه به دیدارشما .

  

  درباره جشنواره کوثرهم توضیحاتی بدم بدنیست . امسال هفتمین جشنواره دراستان سمنان وبه صورت کشوری برگزار میشه سوم وچهارم مردادیعنی سه شنبه وچهارشنبه همین هفته که توراهه . در چهارموضوع حدود ۱۴۵۰ شعربه دبیرخانه رسیده بودالبته ازطرف یه چیزی نزدیک به ۴۰۰ شاعر . هفت ساله تانود ساله زن ومرد پیروجوان از۲۳استان که شاید  به خاطر جوایزش ( حج وسکه) حضورجوانتر ها خیلی قابل ملاحظه بود . تعداد شعرهام به ترتیب درموضوعات آزاد - حضرت زهرا - ائمه اطهار وامام موسی کاظم بود که مخصوصا موضوع آزاد باتراکم خیلی زیاد باعث دردسر ماشده بود که چراشو خودتون بهتر میدونید . به هرحال این چندنفری که فامیلشون رو میارم کارهای فوق العاده ای ارسال کرده بودند که بهشون خسته نباشید میگم . مرسی

 

 رحیمی - اشرفی - آسمان - اطلاقی - بدیع - علی اکبری - اکبرزاده - مهدیزاده - احمدی - امینی - قربانی - رحیمیان - آزادمقدم - کاشی و..........

 +++++++++++++ 

اینم یه رباعی تقدیم به شما هرچند فقط خواستم مطلبی که خوندید خالی وخشک نباشه

     در شعله اگر چه سوخت بال وپر من

                           اصلاً گفتی چه آمده بر سر من !؟

                           من عاشق بی بدیل چشمت بودم

                           عشق است ... گناه اول وآخر من

زنگ های آشنا ()        link        ۱۳۸٥/٤/۳٠ - حميد عرب عامري

به : بانوی مهربانی که پهلوی ما شکست

(با عرض پوزش از همه‌ی عزیزان،  این شعر دو بار تکرار شده که به احترام عزیزانی که پیام گذاشته‌اند حذف نشد)

از شیشه ریخت پنجره گلدانی تو را
اندوه اشک شد که گل افشانی تو را
دلگیر کوچه‌هاي تورا سنگ آب شد
غم‌های خاک خورده و پنهانی تو را
 
پر پر پرنده پر، همه رفتند و باد برد
 گل‌های سبز خلوت پیشانی تو را
 
خاتون قصه‌های پر از غصه ! پشت در
 دیوار می‌گریست پریشانی تو را
 
پهلوت کاش بودم و بر پشت بام‌ها
 فریاد می‌زدم غم طولانی تو را

زنگ های آشنا ()        link        ۱۳۸٥/٤/٢٥ - حميد عرب عامري